عطشان
چهل نكته عاشورايي
يكي از مهم‌ترين نكاتي كه در كربلا به چشم مي‌خورد، برپايي نماز است. رزمندگان كربلا، در حالي كه لحظه‌اي بيش‌تر با نبرد و شهادت فاصله نداشتند در ظهر عاشورا و در آن هنگامة ترس و وحشت، نماز ظهر را برگزار كردند. در ميان ياران امام حسين(ع) ، جواني به نام عبدالله بن عمير كلي وجود داشت كه به تازگي ازدواج كرده بود، وي با اين كه بسيار دوست داشت در كنار همسرش بماند، اما دفاع از دين را برگزيده و به ميدان رفت تا به شهادت رسيد. حسين (ع) در شب عاشورا فرمود: من اصحابي بهتر و باوفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم. اصحاب امام حسين (ع)، در روز عاشورا، براي دفاع از دين خود «امام حسين (ع) » زخم شمشير‌ها را به جان خريدند و با ايستادگي فراوان به شهادت رسيدند. آنان، نمونه‌هاي بارز وفاداري بودند. حّربن يزيد رياحي، فرمانده سپاهي بود كه مي‌بايست، امام حسين (ع) را از رفتن به كوفه منع مي‌كرد. حّر در گفت و گويي كه با امام داشت، شيفتة سجاياي اخلاقي ايشان شد و بر سر دوراهي قرار گرفت كه بين بهشت و دوزخ، يعني نبرد با حسين (ع) يا دفاع از ايشان كدام را برگزيند، و عاقبت، شهادت در راه به مال و منصب ترجيح داد. جامة‌ كهنه: امام حسين (ع) در ساعات آخر عمر شريف خود بر در خيمة زن‌ها آمد و از آن‌ها جامة كهنه‌اي خواست، تا در زير لباس‌هاي خود بپوشد كه پس از شهادت، بدن او را برهنه نكنند. پس، جامه‌اي آوردند و امام (ع) آن را بازگرداند و فرمود: اين جامه اهل ذّلت است، جامة ديگري آوردند و امام (ع) چند جاي آن را پاره كرد و زير لباس‌هاي خود پوشيد. شب عاشورا، هنگامي كه عباّس (ع) درخدمت اباعبدالله (ع) نشسته بود، يكي از سران دشمن نزديك شد و فرياد زد: «عباس بن علي و برادرانش را بگوييد بيايند» آن سوار، شمربن ذي الجوشن بود. شمر، روي يك علاقة‌ خويشاوندي دور، كه از طرف مادر، با عباس داشت، به خيال خودش امان نامه‌اي براي ابالفضل و برادرانِ مادري او آورده بود. اما عباس، به او پرخاش كرد و فرمود: خدا تو را و آن كسي كه اين امان‌نامه را به دست تو داده است لعنت كند، تو مرا نشناخته‌اي؟ تو خيال كردي كه من آدمي هستم كه براي فقط جان خودم، امام، برادرم حسين بن علي (ع) را اينجا بگذارم و بيايم دنبال تو؟ آن دامني كه ما، در آن بزرگ شده‌ايم و آن سينه‌اي كه از آن شير خوده‌ايم، اين طور ما را تربيت نكرده است. منهاج بن عمرو نقل مي‌كند كه گفت به خدا‌ ! سر حسين (ع) را وقتي در شام مي‌بردند، مردي در جلو او سورة‌ كهف مي‌خواند، ديدم كه چون به آية‌«ام حسبت انّ اصحاب الكهف و لّرقيم كانوا مِن آياتنا عجباً» رسيد، خداوند سر مقدّس (حسين (ع) ) را به سخن در آورد و به زبان فصيح فرمود: «عجيب‌تر از اصحاب كهف اين است كه مرا كشتند و سرم را به شهرها حمل مي‌كنند.» چون امام حسين (ع) جوانان و دوستان خود را كشته ديد، عازم ميدان شد. اما قبل از عزيمت به ميدان، خواست تا با فرزند كوچكش، علي اصغر وداع كند. هنگامي كه امام علي اصغر را در آغوش گرفته بود، تير حرمله، گلوي آن طفل صغير را شكافت. امام حسين (ع)، مشتي از خونِ آن طفل را به طرف آسمان پاشيد و فرمود: آنچه اين مصيبت را بر من آسان مي‌سازد، آن است كه در ديدگاه خدا و براي اوست. عبدالله بن حصين ازدي در روز عاشورا فرياد زد حسين! اين آب را ببين كه مانند صفحة آسمان است. به خدا قطره‌اي از آن نمي‌نوشي تا از تشنگي بميري. حسين (ع) عرض كرد: خداوندا او را از تشنگي بكش و هرگز او را نيامرز. ذكر مي‌كنندکه او از تشنگی هلاک شد. ابو حمزة ثمالي از امام سجاد (ع) روايت مي‌كند كه امام حسين (ع)، شب شهادت خود، به اصحابش فرمود: من فردا كشته مي‌شوم و همة شما هم با من كشته مي‌شويد و احدي از شما باقي نمي‌ماند. گفتند: شكر خدايي را كه ما را به ياري تو گرامي داشت. روز عاشورا، هنگامي كه امام حسين (ع) جنازه‌هاي ياران خود را مشاهده كرد، محاسن شريف خود را در دست گرفت و فرمود: خشم خدا سخت شد بر مردمي كه همگي يك صدا شدند براي كشتن پسر دختر پيامبر خود. سوگند به خدا هيچ پاسخي با آن‌ها نخواهيم داد تا آن گاه كه خدا را با محاسن خود كه به خونم خضاب و رنگين گشته، ديدار كنم. آن‌گاه فرياد زد: «آيا فريادرسي نيست كه به فرياد ما برسد؟ آيا دفع كنده‌اي نيست كه دفع دشمن از حرم رسول خدا بنمايد؟» در اين وقت، دو نفر از انصار، به نام‌هاي سعدبن حارث و برادرش ابوالحتوف كه در لشكر عمرسعد بودند و صداي امام (ع) و گرية زنان حرم را شنيدند، از لشكر او بيرون آمده و شمشيرهاي خود را كشيده به طرف لشكر ابن سعد حمله كردند و جنگيدند تا به شهادت رسيدند. چون امام حسين (ع) شهيد شد، بر پشت مبارك آن حضرت، پينه‌ها ديدند. از حضرت امام زين العابدين (ع) پرسيدند كه اين چه اثر است؟ فرمود: از بس كه كيسه‌هاي طعام بر پشت مبارك كشيد و به خانة زن‌هاي بيوه و كودكان يتيم و فقرا و مساكين رسانيد، اين پينه‌ها پديد گشت. يكي از توصيه‌هاي امام حسين (ع) به زنان حرم و به خصوص حضرت زينب (س) اين بود كه صبر واستقامت را از دست ندهند و اظهار دردمندي نكنند؛ به آن‌ها توصيه مي‌كرد: در اين غم پيراهن خود را چاك نكنيد، صورت در اين عزا مخراشيد، سخنان دور از شأن و موقعيت خود، بر زبان نرانيد. و اين هدايت‌ها و پندهاي ارزنده بود كه باعث شد، زينب و ديگر زنان بتوانند مصيبت را تحمل كنند و به ادامة راه بپردازند. زنان حرم امام حسين (ع)‌ ، در آرام كردن كودكان نقش به سزايي داشتند. آنان نگذاشتندكه كودكان دامن پدر يا برادر را بگيرند و عاطفه احساس آنان را به جوش آوردند و ماية تأخيري در حركت آن‌ها به سوي ميدان شوند. هنگامي كه آب در حرم پيدا نمي‌شد و كودكان فرياد مي‌زدند و آب مي‌طلبيدند، اين زنان با مهرباني و نرمي جلويشان را مي‌گرفتند، مبادا كه مردان رزم، در ميدان متأثر شوند و دشمن شادكام گردد. در روز عاشورا، بسيار ديده شد كه زنان به ميدان مبارزه مي‌رفتند و كسي نمي‌توانست جلوي آن‌ها را بگيرد، مثلاً همسرعبدلله كلبي، كه به ميدان رفت و هر چند كه همسرش خواست او را از ميدان برگرداند امكان‌پذير نبود. ولي وقتي امام به او فرمان داد كه دست از جنگ بردارد و در خيمه بنشيند، اطاعت كرد. مهم‌ترين ويژگي كربلا، بي‌آلايشي است. به گواهي تاريخ، در تمام جنگ‌هاي صدر اسلام، اندك ناخالصي‌ها و گاه نقطه‌هاي تاريكي از نفاق، دنياخواهي و خودخواهي را مي‌توان يافت، اما كربلا چيز ديگري است. آنان كه در عاشورا ماندند و عارفانه جان باختند، از هر ترديد، تزلزل، دودلي و سستي‌ها رها بودند. امام در روز عاشورا، نزديك غروب تاسوعا و پس از آن كه از طرف دشمن مهلت داده شد، در ميان افراد بني هاشم و ياران خويش قرار گرفته، اين خطابه را ايراد كرد: خدا را به بهترين وجه ستايش كرده ودر شدايد و آسايش و رنج و رفاه، در مقابل نعمت ‌هايش سپاسگزارم. خدايا! تو را مي‌ستايم كه بر ما خاندان، با نبوت، كرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و به دين و آيين ما آشنا ساختي و به ما گوش حق شنو و چشم حق‌بين و قلب روشن عطا فرموده‌اي و از گروه شرك و خدانشناس قرار ندادي. بعد از اين سخن، ياران را به رفتن و حتي به بيرون بردن ديگران از صحنه تشويق مي‌كند. صبح عاشورا، نشاط و شادي در چهرة ياران امام حسين (ع) موج مي‌زد. ساعت وصال نزديك بود و بي‌تابي و التهاب و شادماني لحظه به لحظه افزون‌تر مي‌شد. حبيب‌بن مظاهر، پير كربلا، خندان و شاداب بود. يكي ديگر از صحابه، بر وي خرده گرفت كه اكنون وقت خنده نيست. جبيب گفت: مگر جز حالا زماني مناسب‌ تر براي خنده هست؟ به خدا سوگند ميان ما و دوست، يك شمشير ايستاده است كه با فرود آمدن شمشير، او را ملاقات مي‌كنيم كربلا، حجت است؛ براي همة آن‌هايي كه نتوانستن يا نمي‌شود را فرياد مي‌ زنند اتمام حجت است كربلا از نظر گاه سِنّي، مي‌تواند از هر نظر الگو باشد و تقريباً هركس در كربلا مي‌تواند الگوي سنّي خود را بيابد. نوجوانان، قاسم را، جوانان ميانسال، علي اكبر را، پيران، حبيب‌بن مظاهر را، زنان زينب (س) را وحتي كودكان، اصغر را. همة رنگ‌ها دركربلا يافت مي‌شوند: سياه مانند جُون، غلام ابوذر و سفيد، مانند اَسْلَم تركي. همة گروه‌هاي اجتماعي نيز گويي دركربلا نماينده دارند: معلّمان، بازاريان، تازه ايمان آورندگان، غلامان و …. ‌ كربلا، پايان بخش سردرگمي و بلاتكليفي است. تكليف همه، پس از كربلا است. اگر بپذيريم كه كربلا هر روز در ما اتفاق مي‌افتد، هر روز، حسين خوبي‌ها و پاكي‌ها به كربلاي قلب ما مي‌آيد و يزيد گناه و زشتي درمقابلش صف‌آرايي مي‌كند. امام حسين (ع) در گودال قتلگاه و در زير باراني از سنگ و تير و نيزه و شمشير نيز با آهنگي كه آرامش و اطمينان در آن موج مي‌زند، زمزمه مي‌كند: «خدايا! اين همه، براي تو و پاسداري از حريم دين فرستادة تو است.» وقتي غروب عاشورا، آخرين سر از حلقومي تشنه بريده شد و خيمه‌ها در كام شعله فرو رفت و غارتگران از گوشواره و وسائل و اسباب دختركان و كودكان بي‌پناه نيز پروا نكردند، به نظر مي‌رسيد، همه چيز تمام شده است و عمر سعد و سپاهش، پيروز از اين ميدان وعرصه‌اند. اما وقتي كه اسيرانِ كربلا را به كوفه بردند، فرياد امام سجاد (ع) و سخنان زينب و ام كلثوم( س) ، فضا را دگرگون كرد. وقتي كه خطبة شكوهمند حضرت زينب (س) طنين انداخت، همه چيز دگرگون شد. انقلاب كربلا در قامت زينب(س) جوانه زد، شكفت، باليد و به ثمر رسيد. انقلاب كربلا، . زندگي، زايندگي و فزايندگي خويش و دريك كلمه «كوثر» بودن خويش را مديون كاروان سرافراز اسيران بود. اسلام با كربلا، حيات دوباره يافت. هيچ حركتي در تاريخ اسلام به اندازة كربلا، زداينده ‌ غبارها و تيرگي‌ها از چهرة اسلام نبوده است. غبارهايي چون: بازگشت به فرهنگ نژادي و قومي، زرپرستي و ثروت اندوزي، تباهي اخلاقي و روحي و ..... كربلا، فشرده‌ترين كلاس تاريخ با درس‌هايي عميق است. دراين حادثه، هم مهرباني و عطوفت و هم جنايت و شقاوت در اوج است: اين سو، اشك و استغاثه و زمزمة شبانه و آن سو رذالت و پستي است: دركربلا، همة‌ انسان‌، در زيباترين و زشت‌ترين چهرة ممكن ايستاده است. در كربلا، انسان در نهايت شگفتي، با همة چهره و وجود خويش ايستاده است: زن همپاي مرد، كودك در كنار پير، فرزند جوان در كنار مادر، پدر در كنار فرزند، برادر همدوش برادر. و چه درس بزرگي است كه زن، راهِ نيمه تمام مرد را كمال مي‌بخشد و پيامبر خونِ شهيد و رسول مظلوميت برادر مي‌شود. سخنان حضرت اباعبدالله (ع) بر بالين يارانش در لحظة شهادت به وصف سيماي عارفانة ياران است. سخن امام بر بالين حبيب‌بن مظاهر، نشانگر اخلاص و معرفت ياران است: «بذل جان خود و كُشته شدن يارانم در پيشگاه الهي و به حساب فرمان و امر اوست.» كاروان حسيني در حركت بود، درحين حركت، اباعبدالله (ع) را خواب فراگرفت، سر را بر روي اسب گذاشت. طولي نكشيد كه سر را بلند كرد و فرمود: انّا لله و انّا اليه راجعون. با شنيدن اين جمله، همه به يكديگر گفتند: اين جمله براي چه كسي بود؟ آيا خبر تازه‌اي است؟ در اين هنگام، فرزند عزيز حسين(ع)، يعني علي اكبر، جلو آمد و عرض كرد: پدر جان چرا انّا للهّ و انّا اليه راجعون گفتي؟ امام فرمود: در عالم خواب، صداي هاتفي به گوشم رسيد كه گفت: «اين قافله دارد حركت مي‌كند، ولي مرگ است كه اين قافله را حركت مي‌دهد.» علي اكبر، عرض كرد: پدر جان! مگر نه اين است كه ما برحقيم؟ امام فرمود: «چرا فرزند عزيزم» علي اكبر عرض كرد: پس وقتي مطلب از اين قرار است، ما به سوي هر سرنوشتي كه مي‌رويم، برويم. خواه سرنوشت مرگ باشد يا حيات؟ تفاوتي نمي‌كند، اساس اين است كه ما روي جادة حق قدم مي‌زنيم يا نه؟ به قدري اباعبدالله از اين سخن به وجد آمد و مسرور شد كه فرمود: من قادر نيستم پاداشي را كه شايستة پسري چون تو باشد بدهم. از اين رو فرمود: خدايا! تو آن پاداشي را كه شايستة اين فرزند است، به جاي من عطا فرما. مردي از طايفه كَلْب، تيري به طرف امام حسين (ع) انداخت كه به گوشة دهان آن حضرت رسيد. حضرت فرمود: خدا تو را سيراب نكند! پس آن مرد تشنه شد، به طوري كه خود را در رودخانة فرات انداخت و آن قدر آب خورد تا مرد. امام حسين (ع) فرمود: به راستي كه بردباري زينت است و وفا مردانگي، پيوندِ دوستي، نعمت است و عجله، سفاهت و ناداني است و سفاهت، ناتواني. و زياده‌روي و غلّو، فرورفتن در ورطه و گودال است. همنشيني با مردمان پست، شّر و همنشيني با تبهكاران، موجب تهمت و بدگماني است. در مسند حضرت رضا (ع) از حضرت سجاد (ع) از اسماء بنت روايت كرده كه وي گفت: روزي پس از تولد حسين (ع)، حضرت رسول (ص) آمدند و به من فرمودند: فرزندم را نزد من بياور؛ من حسين(ع) را خدمت آن جناب بردم، پيامبر در گوش راستش اذان گفت و درگوش چپش اقامه فرمود، و پس از آن در دامن خود نهادند و گريه كردند. اسماء گفت: پدر و مادرم فدايت شوند، علّت گرية شما چيست؟ گفت: من از جريان اين فرزندم به گريه افتادم، او را گروه ستمكاران خواهند كشت، و خداوند آنان را از شفاعت من محروم خواهد كرد. پس از اين فرمودند: اي اسماء! فاطمه (س) را از اين جريان مطلع نكن. حسين بن مذان از امام حسين (ع) روايت مي‌كند كه: چون ام سلمه، آن حضرت را از رفتن به عراق نهي كرد و ازكشته شدن ترساند، فرمود: اي مادر! اگر امروز نروم فردا مي‌روم، و اگر فردا نروم پس‌فردا خواهم رفت. من روز و ساعت قتل و محل دفن خود را مي‌شناسم، آيا مي‌خواهي قتلگاه و جاي خود را به تو بنايم؟ گفت: آري مي‌خواهم. بيش از (كلمة) بسم الله الرحمن الرحيم نگفت كه زمين پست شد تا جاي قتل خود و اصحابش را به او نشان داد. سپس فرمود: من روز عاشورا كه روز شنبه است، كشته مي‌شوم. از ويژگي‌هاي فكري وعملي ياران سيّد الشهدا (ع) «بصيرت» بود. صاحبان بصيرت، چشم درونشان بيناست. آنان با آگاهي و هشياري و انتخاب، گام در ره مي‌گذارند وعملكرد و موضع‌گيري‌هايشان، ريشة اعتقادي و مبناي مكتبي و ديني دارد. همراه بودن زنان وكودكان در سفر كربلا، به عنوان عاملان ثبت وقايع و شاهدان زنده كه همة صحنه‌ها را ديده‌اند، از تحريف و مسخ چهرة واقعه جلوگيري كرد. به علاوه حضور زنان و كودكان را قافلة‌ حسيني، تأثير عاطفي و برانگيزندة افكار بر ضّد امويان در طول سفر را داشت. آن حضرت، حركت سياسي خود بر ضّد حكومت را تكليف شرعي و امر به معروف و نهي از منكر و احياي سنت پيامبر (ص) پيوند داده تا ضمن مشروعيت بخشيدن به قيام خود، تعريفي به نامشروع بودن خلافت و تعارض آن با سنّت نبوي داشته باشد. گرچه ياران آن حضرت در كربلا اندك بودند، اما اين كميّت اندك را، با كيفيت بالا و روحية والا در ياران خويش جبران كرد، چه در سخنان طول راه، چه ميثاق شب عاشورا و اعلام ايستادگي ياران تا پاي جان و نيز نشان دادن جايگاه اصحاب خود در بهشت، به آن جمع حاضر. در عاشورا، استفاده از صداي بلند و رسا والقاي خطابه‌هاي مهم خطاب به نبردهاي دشمن، آن هم در ميدان كربلا و توسّط خودِ امام و ياران برگزيده‌اش، نوعي اتمام حجّت و سخن آخر بود، براي ايجاد و تزلزل در دشمن و بستن راه توجيه در آينده و تلاش در جهت بيدار ساختن وجدان‌هاي خفته. امام حسين (ع)، ياران و اهل بيت خود را از نظر رواني آماده مي‌ساخت كه با حادثة عاشورا شجاعانه روبه‌رو شوند و با سخنان و خطابه‌ها، روحية شهادت طلبي در ياران و صبر وتحمّل در بستگان ايجاد مي‌كرد و هر گونه ابهام، در مسير و هدف و سرانجام را مي‌زدود.
¤ نوشته شده در ساعت 12:36 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

آمارهاي عاشورايي
با استفاده از آمار مي‌توان هر موضوع يا حادثه‌اي را دقيق‌تر بيان كرد تا افراد هم آن را بهتر درك كنند. واقعه كربلا تنها يك بار در طول تاريخ اتفاق افتاد. اما اين رويداد بي‌نظير و مسائل قبل و بعد از آن را افراد مختلفي نقل و روايت كرده‌اند. به همين دليل برخي از اطلاعات و آمارها با همديگر تفاوت دارد. از ميان آمارهاي موجود، ما چهل نمونه را براي شما انتخاب كرديم. قيام حضرت امام حسين (ع) از روز خودداري از بيعت با يزيد تا روز عاشورا 175 روز طول كشيد. قيام سالار شهيدان از مدينه آغاز و به كربلا ختم شد. اين قيام يك هفته در مدينه، 4 ماه و 10 روز در مكه، 23 روز بين راه مكه تا كربلا و 8 روز در كربلا (از دوم محرم تا دهم محرم) به طول انجاميد. از مكه تا كوفه منزل‌هايي وجود داشت كه ما امروز به آنها كاروانسرا يا اقامتگاه مي گوييم. كاروان سيدالشهدا در مسير حركت خود از 18 منزل عبور كرد. فاصله ميان اين منزل‌ها با همديگر حدود سه فرسنگ و گاهي پنج فرسنگ بوده است. اسراي اهل بيت امام حسين(ع) از كوفه تا شام از 14 منزل عبور كردند. زماني كه امام حسين(ع) در مكه حضور داشت حدود 12000 نامه از كوفه براي آن حضرت فرستاده شد كه در آنها از آن امام دعوت كرده بودند تا به شهر كوفه برود و به ياري مردم آن ديار بشتابد. زماني كه فرستاده امام حسين(ع) يعني مسلم بن عقيل به كوفه رسيد،‌تعداد 18 هزار نفر با ايشان بيعت كردند. برخي هم تعداد بيعت كنندگان را 25هزار يا 40هزار نفر عنوان كردند. در زيارت ناحيه نام 17 نفر از فرزندان ابيطالب به عنوان شهدا كربلا ذكر شده است. در جمع شهداي كربلا، 3 كودك از خاندان بني‌هاشم وجود دارد. از خاندان بني‌هاشم در مجموع 33 نفر در واقعه كربلا به شهادت رسيدند. اين مجموع عبارتند از حضرت امام حسين(ع)،‌ سه نفر فرزندان حضرت سيدالشهدا (ع)، 9 نفر از فرزندان امام علي(ع) ،‌ چهار نفر از فرزندان امام حسن مجتبي(ع)،‌ دوازده تن از اولاد عقيل و 4 نفر از فرزندان جعفر بن ابيطالب. البته در منابع مختلف 18 و30 نفر هم ذکر شده است. غير از سالار شهيدان و خاندان بني هاشم، نام 82 نفر از شهدا نامشان در زيارت ناحيه مقدسه و برخي منابع ديگر آمده است. غير از اين شهيدان نام 29 نفر ديگر در منابع متأخرتر آمده است. مجموع شهداي كوفه از ياران امام حسين(ع) 138 نفر است. در ميان شهداي كربلا تعداد 14 غلام ديده مي‌شود. پس از واقعه كربلا، دشمنان امام حسين، سرهاي تعدادي از شهداي كربلا را از بدن‌هاي آنان جدا كرده و با خود به كوفه بردند. آنان در اين واقعه سرهاي 78 شهيد را بين خود تقسيم كردند. در اين ميان قيس بن اشعث، رئيس قبيله بني كنده 13 سر، شمر رئيس هوازن 12 سر، قبيله بني تميم 17 سر، قبيله بني اسد 16 سر، قبيله مذحج 6 سر و افراد متفرقه از قبايل ديگر 13 سر را همراه خود بردند. پس از شهادت امام حسين(ع) تعداد 33 زخم نيزه و 34 ضربه شمشير غير از زخم‌هاي تير بر بدن مطهر آن امام به چشم مي‌آمد. سيدالشهدا (ع) در هنگام شهادت 57 سال داشت. بعد از شهادت سيدالشهدا(ع) تعداد 10 نفر از دشمنان با اسب‌هاي خود بر بدن مطهر آن امام تاختند. سپاهيان كوفه با 33 هزار نفر به جنگ با امام حسين(ع) وارد شدند. در مرحلة اول22 هزار نفر شامل عمر سعد با 6000 نفر و سنان، عروه بن قيس،‌شمر و شبث بن ربعي هر كدام با 4000 نفر براي نبرد آماده شدند. سپس در ادامه يزيد بن ركاب كلبي با 2 هزار نفر، حصين بن نمير با 4000 نفر، ما زني با 3000 نفر و نصر ما زني با 2000 نفر پا به ميدان مبارزه با سالار شهيدان گذاشتند. حضرت سيدالشهدا(ع) در روز عاشورا براي 10 نفر مرثيه خواند و در شهادت آنان سخناني ايراد فرمود و آنان را دعا و يا دشمنان آنان را نفرين كرد. اين ده نفر عبارتند از: حضرت علي‌اكبر، حضرت ابوالفضل العباس، حضرت قاسم، عبدالله بن حسن، عبدالله طفل شيرخوار، مسلم بن عوسجه، حبيب بن مظاهر، حر بن يزيد رياحي، زهير بن قين و جون امام حسين(ع) در شهادت دو نفر بر آنان درود و رحمت فرستاد. اين دو تن مسلم بن عقيل و هاني بن عروه بودند. سيدالشهدا(ع) در واقعه كربلا بر بالين 7 نفر از شهدا يعني مسلم بن عوسجه، حر بن رياحي، ‌واضح رومي، جون، حضرت ابوالفضل(ع)، حضرت علي‌اكبر و حضرت قاسم با پاي پياده رفت. در روز عاشورا دشمنان سرهاي سه نفر از شهدا يعني عبدالله بن عمير كلبي، عمر و بن جناده و عابس بن ابي شبيب شاكري را به جانب امام حسين(ع) پرتاب كردند. پيكرهاي سه نفر از شهداي واقعه كربلا يعني حضرت ابوالفضل العباس (ع) ، حضرت علي‌اكبر و عبدالرحمن بن عمير توسط دشمنان سنگدل قطعه قطعه شد. در واقعه كربلا 5 كودك و نوجوان كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بودند، جام شهادت را نوشيدند. اين افراد عبارتند از 1ـ عبدالله بن حسين، كودك شيرخوار امام حسين(ع) 2ـ عبدالله بن حسن 3ـ محمد بن ابي سعيد بن عقيل 4ـ قاسم بن الحسن 5ـ عمرو بن جناده انصاري تعداد 5 تن از شهداي كربلا از اصحاب حضرت رسول (ص) بودند. 1ـ انس بن حرث كاهلي 2ـ حبيب بن مظاهر 3ـ مسلم بن عوسجه 4ـ هاني بن عروه 5ـ عبدالله بن بقطر عميري در ركاب سالار شهيدان 15 غلام به درجه رفيع شهادت رسيدند. 1ـ نصر و سعد ـ از غلامان امام علي(ع) 2ـ منحج ـ غلام امام حسن مجتبي (ع) 3ـ اسلم و غارب ـ غلامان امام حسين(ع) 4ـ حرث ـ غلام حمزه 5ـ جون ـ غلام ابوذر غفاري 6ـ رافع ـ غلام مسلم ازدي 7ـ سعد ـ غلام عمر صيداوي 8ـ سالم ـ غلام بني المدينه 9ـ سالم ـ غلام عبدي 10ـ شوذب ـ غلام شاكر 11ـ شيب ـ غلام حرث جابري 12ـ واضح ـ غلام حرث سلماني اين چهارده نفر در كربلا به شهادت رسيدند. امام حسين(ع) غلام ديگري به نام سلمان داشت. آن حضرت او را براي انجام مأموريتي به بصره فرستاد كه در آنجا به شهادت رسيد. اين چهارده نفر در كربلا به شهادت رسيدند. امام حسين(ع) غلام ديگري به نام سلمان داشت. آن حضرت او را براي انجام مأموريتي به بصره فرستاد كه در آنجا به شهادت رسيد. دو نفر از ياران امام حسين(ع) روز عاشورا به اسارت دشمن در آمده و سپس به شهادت رسيدند . اين دو تن سوار بن منعم و مرقع بن ثمامه صيداوي هستند . چهار نفر از ياران امام حسين(ع) در كربلا پس از شهادت آن حضرت به درجه رفيع شهادت نايل آمدند. اين افراد عبارتند از: سعد بن حرث و برادرش ابوالحتوف، سويد بن ابي مطاع كه مجروح بود و محمد بن ابي سعيد بن عقيل تعداد 7 نفر از شهداي كربلا در حضور پدر بزرگوارشان به شهادت رسيدند. اين افراد عبارتند از:‌ حضرت علي‌اكبر، عبدالله بن حسين، عمرو بن جناده، عبدالله بن يزيد، عبيدالله بن يزيد، مجمع بن عائذ و عبدالرحمن بن مسعود. تنها زني كه در كربلا به شهادت رسيد ام وهب،‌ همسر عبداله بن عمير كلبي بود. در واقعه كربلا 5 نفر از زنان به دلايلي از خيمه‌ها بيرون آمده و به دشمن حمله‌ور شده و يا به آنها اعتراض كردند. اين بانوان عبارتند از: 1ـ حضرت زينب كبري(س) 2ـ كنيز مسلم بن عوسجه 3ـ مادر عمر و بن جناده 4ـ ام وهب، همسر عبدالله كلبي 5ـ مادر عبدالله كلبي حضرت علي اكبر(ع) فرزند سالار شهيدان ، اولين نفر ا ز خاندان بني هاشم بود كه در كربلا به شهادت رسيد. آن حضرت به هنگام شهادت 27 سال داشت. در واقعه كربلا سرهاي 2 شهيد يعني حضرت علي اصغر (ع) و حر بن يزيد رياحي از پيكر آنان جدا نشد پس از شهادت امام حسين(ع) ده نفر از ياران سپاه يزيد وسايل آن حضرت را غارت كردند. پيراهن، زير جامه، عمامه،‌كفش‌ها، زره ، انگشتر ، كلاه خود و شمشير آن امام را با خود بردند. دهم محرم سال 61 هجري برابر با روز جمعه بود. روز عاشورا در تاريخ معادل 21 مهرماه سال 59 مي‌باشد . امام حسين (ع) هنگام شهادت 57 سال داشت . حضرت علي اكبر (ع) به هنگام شهادت 27 سال داشت . نام 13 نفر از فرزندان ابيطالب كه در حماسه عاشورا به شهادت رسيدند در زيارت ناحيه نيامده است. در روز عاشورا تعداد 60 خيمه با فاصلة 2 متر از يكديگر در صحراي كربلا برپا شده بود. در واقعه كربلا سه نفر از شهدا يعني جناده بن حرث، عبدالله بن عمير كلبي و مسلم بن عوسجه همراه با خانواده‌هاي خود در اين حماسه ماندگار تاريخ اسلام حضور داشتند. در واقعة عاشورا هشت مرد و پسر يعني امام زين العابدين(ع) امام محمد باقر(ع)عمر بن حسين، حسن بن حسن، زيد بن حسن، عمر بن حسن، محمد بن عمر بن حسن و محمد بن حسين به اسارت دشمن در آمدند كه در اين ميان تنها امام سجاد (ع) و عمر بن حسن به سن بلوغ رسيده بودند. امام حسين(ع) در روز عاشورا، فرماندهي لشكر خود را به افراد مختلفي سپرده بودند. زهير بن قين و حبيب بن مظاهر مسئوليت جناح هاي راست و چپ لشكر را بر عهده داشتند و حضرت ابوالفضل (ع) و خود سيدالشهدا (ع) نيز قلب لشكر را هدايت مي‌كردند. عمر سعد نيز لشكر خود را توسط چند نفر هدايت مي‌كرد. عمرو بن حجاج و شمر، جناح‌هاي راست و چپ لشكر را فرماندهي مي‌كردند. عمر و بن قيس و شبث بن ربعي هم سواره نظام و پياده نظام لشكر عمر سعد را رهبري مي‌كردند.
¤ نوشته شده در ساعت 12:06 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

چهل پرتو از زندگي حضرت عباس
هديه‌ي حضرت عباس(ع) آيت الله حاج سيد محمد علي آل سيد غفور از اساتيد مبّرز حوزه در جلسه‌ي تدريس خود فرمودند: جد ما مرحوم سيد عبدالغفور نقل كرد: زني از اهل «طُوَيريج» (در سه فرسخي كربلا) گوساله‌اي را نذر حضرت قمر بني‌هاشم كرده بود. چون حاجتش برآورده گشت براي اداي نذر حركت نمود ولي در ميانه‌ي راه يكي از مأمورين امنيتي كه سُنّي بود، جلوي زن را گرفت و گفت: «با اين گوساله به كجا مي‌روي؟» گفت: «اين گوساله نذر حضرت عباس(ع) است و من براي اداي نذر به كربلا مي‌روم». مرد سني فرياد زد: «دست از اين مسخره بازي‌ها و خرافات برداريد» و راه را بر زن بيچاره مي‌بندد و گوساله را از او مي‌گيرد. اصرارهاي زن تأثيري نمي‌كند و به ناچار‌، خود به تنهايي به كربلا و حرم حضرت باب الحوائج مشرف مي‌شود و مي‌گويد: «آقا جان! من به نذر خود وفا كردم، ولي آن مرد سُنّي مانع شد. شما بر مرد سني غضب كنيد و او را ادب نماييد». شبانگاه همان روز، زن در خواب مي‌بيند كه خدمت حضرت عباس(ع) رسيده است. حضرت(ع) مي‌فرمايد: «نذر تو به ما رسيد و قبول كرديم»! زن مي‌گويد: «خدا را شكر، اما من تقاضامندم كه گوساله را از مرد سنّي باز پس گيريد و بر او غضب فرماييد». حضرت(ع) مي‌فرمايد: «من آن حيوان را به مرد سنّي بخشيدم و ما خانداني هستيم كه هرگاه چيزي به كسي داديم بازپس نمي‌گيريم»! زن مي‌گويد: «اما مرد سنّي دل مرا شكست و مرا آزرده ساخت» و تقاضاي خود را تكرار نمود. حضرت(ع) فرمود: «آن مرد سنّي حقي بر گردن من داشت كه بايد أَدا مي‌كردم»! حضرت (ع) فرمود: «اين مرد سني در روزي بسيار گرم، در راهي مي‌رفت. شدت گرمي هوا به قدري بود كه مرد مشرف به هلاكت گشت . پس چون به كنار نهر آب رسيد با اينكه بسيار تشنه بود، اما لحظه‌اي درنگ كرد و به ياد تشنگي برادر مظلومم حسين افتاد و اشك ريخت و بر قاتلان آن حضرت نفرين و لعنت نمود. من به پاس اين عمل خير، گوساله را به او بخشيدم»! چون زن به سوي منزل بازگشت به طور اتفاقي، مجدداً با مرد سنّي مواجه گشت و جريان خوابش را براي او بيان نمود. مرد سني در حاليكه اشك مي‌ريخت گفت: «به خداي بزرگ سوگند كه تمام آنچه گفتي عين واقعيت است و من آ‌ن‌را تا كنون براي احدي بازگو نكرده بودم. اينك بيا و گوساله را پس بگير»! زن نپذيرفت و گفت: «اين هديه‌ي حضرت عباس(ع) است به تو، و من حق ندارم آن را از تو بپذيرم». مرد سنّي كه دلش به نور حقيقت روشن شده بود توبه نمود و فوراً به زيارت حضرت ابوالفضل (ع) شتافت و در كنار قبر مطهر آن بزرگوار به آيين حقه‌ي تشيع مشرف گشت و عّده‌اي از بستگان او نيز به واسطه‌ي اين كرامت شيعه شدند. يا حضرت عباس! يكي از فرهنگيان و آموزگاران شهرستان خرم آباد به نام «محمد كريم محسني» از قول يكي از همكارانش به نام آقاي «احمد كاوسي» چنين گويد: چند سال پيش براي استفاده از مرخصي عازم اهواز بودم. در بين راه و در محلي كه به نام «تنگ فني»‌معروف است و گردنه‌ي خطرناكي دارد، كاميوني را ديدم كه قسمت جلوي آن در آستانه‌ي دره‌اي عميق و وحشتناك فرو رفته و در حالت ترس‌آوري به حالت نيمه معلق قرار گرفته بود، به گونه‌اي كه اگر كسي كمي فشار به اتومبيل وارد مي‌كرد به عمق دره سرنگون مي‌شد. ما اتومبيل خودمان را متوقف كرديم تا به آن منظره‌ي شگفت نگاه كنيم. در آن هنگام ديديم كه خانواده‌اي در كنار همان كاميون نشسته و خوشحال و خندان مشغول خوردن كباب هستند! آن‌ها همين كه ما را ديدند با روي گشاده و شادي زياد و غير قابل وصفي از ما دعوت كردند تا چند لقمه از غذاي آنان بخوريم. دعوت آن‌ها را پذيرفتيم و از اتومبيل پياده شديم. مدتي گذشت . من پرسيدم: «جريان شما چيست؟ و اين كاميون چگونه به اين حالت معلق در آمده است؟! مردي كه معلوم بود پدر خانواده است.» گفت:‌ «من سابقاً مسيحي بودم و اين افراد، اعضاي خانواده‌ي من هستند. ما به اتفاق مسافرت مي‌كرديم. چون به سرازيري گردنه رسيديم كاميون ترمز بريد و من دست و پاي خود را گم كردم در حاليكه هر لحظه بر سرعت كاميون افزوده مي‌گشت. چون دست اميدمان از همه قطع گشت، به ناچار متوسل به حضرت عيسي و موسي و ديگر پيامبران شديم اما دعاها و توسلات نتيجه نداد. كاميون به لب پرتگاه رسيد و ما در لحظه با زندگي وداع كرديم و مرگ را مقابل چشمان خويش ديديم. در آن لحظه‌ي حساس مرگ و زندگي، ناگهان طفل خردسالم فرياد زد: «يا حضرت عباس» و كاميون فوراً متوقف شد! آري دستي قوي و مافوق تصور جلوي سقوط كاميون را گرفت و ما را از مرگ حتمي نجات داد. پس از پياده شدن از كاميون كه در آستانه‌ي سقوط بود، به سراغ روحانيون بزرگ شيعه رفتيم و همگي اسلام آورديم و اينك گوسفندي را كه نذر حضرت عباس(ع) كرده‌ام ذبح نموده‌ام و خانواده‌ام بر سر سفره كباب نذري نشسته‌اند و رهگذران را از اين كرامت خارق‌العاده آگاه مي‌كنيم و آنان را به صرف غذا دعوت مي‌كنيم.» طلبه‌ي فقير فقيه بزرگوار شيخ محمد طاها؛ حكايت نمود كه در ايام طلبگي و فقر، روزي از نجف به كربلا مشرف شده و با رفيقي كه از خودم فقيرتر بود در حرم مطهر حضرت عباس(ع) مشغول زيارت بودم، ناگهان ديدم مرد عربي، يك سكه‌ي عثماني كه ربع مثقال طلا ارزش داشت و به آن مجيدي مي‌گفتند در دست دارد و مي‌خواهد آن‌را در ضريح مقدس بياندازد. جلو رفتم و گفتم: «اي مرد عرب! من طلبه‌اي مستحق و بي‌چيز هستم و زندگي‌ام به سختي مي‌گذرد. اگر اين مجيدي را به من انفاق كني از ثواب بيش‌تري برخوردار خواهي شد.» عرب گفت: «خيلي دلم مي‌خواهد مجيدي را به شما بدهم ليكن از حضرت مي‌ترسم، چون نذر ايشان كرده‌ام و آن حضرت سكه را مي‌خواهد.» گفتم: «حضرت عباس(ع) چه حاجتي به اين پول ناچيز دارد؟» مرد عرب گفت: «در هر حال اين مجيدي متعلق به حضرت عباس (ع) است. پس بي‌جهت اصرار مكن.» گفتم: «اجازه بده اين مجيدي را با نخ ببندم. تو سر نخ را در دست گرفته و مجيدي را به داخل ضريح بينداز و بگو نذرت را دادم؛ مي‌خواهي بگير و مي‌خواهي به اين طلبه بده!» پيشنهادم را پذيرفت. پس مجيدي را با نخي كه در جيب داشتم محكم بستم و به او دادم. مرد عرب سكه را در ضريح انداخت، در حاليكه سر نخ را در دست داشت. چند مرتبه نخ را كشيد و رها كرد تا صداي سكه را شنيد و مطمئن شد كه به ته ضريح رسيده است. سپس كلام مزبور را گفت و آن‌گاه همان گونه كه قرار گذاشته بوديم پول را بالا كشيد! همين‌كه نخ قدري بالا آمد، در نيمه‌ي راه گير كرد! نخ را شل كرد و به زمين ضريح رسانيد و مجدداً بالا كشيد، ولي باز در وسط راه گير كرد! و اين عمل چند مرتبه تكرار شد ولي فايده‌اي نبخشيد! مرد عرب با لبخندي حاكي از رضايت گفت: «ببين، عباس(ع) مجيدي را مي‌خواهد!» من با ناراحتي نخ را در دست گرفتم و محكم بالا كشيدم به‌طوري كه نزديك بود پاره شود. در آخر رو به ضريح مطهر كردم و گفتم: «آقاي من! حرف شرعي دارم. مجيدي مال شماست ولي نخ مال من بيچاره است. لااقل نخ را ول كن!» مرد عرب نخ را گرفت و شل كرد. سكه به زمين خورد. اين دفعه چون‌كشيد، نخ خالي بالا آمد! پس نخ خود را گرفتم و با رفيقم از حرم خارج شديم. آتشين مزاج شيخ حسن طفاسي، طلبه‌اي ساكن نجف بود. وي در سفري كه به كربلا داشت، روزي به صحن حرم حضرت عباس(ع) مشرف شد. شيخ با لباسي مرتب و نعلين شيك به كنار حوض حرم آمد تا وضو بگيرد. هنگامي كه چشمش به حوض آب افتاد و تصوير دستگاه و بارگاه با عظمت حضرت(ع) را در آب مشاهده كرد خطاب به حضرت عباس(ع) گفت: «يا عبّاس! انت مِن أهل السّياسه» «اي عباس! واقعاً كه تو مردي زيرك و سياستمدار هستي! خوب فكر كردي كه نگذاشتي امام (ع) تو را به خيمه‌گاه ببرد، براي اينكه دستگاه و حرم مستقلي داشته باشي! اگر اجازه‌ مي‌دادي و تو را برده بودند، اكنون در زمره‌ي اصحاب حساب مي‌شدي و در حرم برادرت حسين(ع) دفن شده بودي…!» هنوز حرفش به پايان نرسيده بود كه گويي كسي او را از زمين بلند كرد و در حوض آب انداخت! شيخ بيچاره بعد از چند مرتبه غوطه‌ خوردن در آب، به زحمت و نفس زنان بيرون آمد، در حاليكه يك لنگه كفش وي گم شده بود ، هر چه جست‌وجو كرد، آن‌را نيافت! پس با حالتي شرمگين رو به ضريح حضرت نمود و گفت: «أبو رأس الحار!» «يعني شما عجب آتشين مزاج هستيد. من شوخي و مزاح كردم!» عباس مرا زد در شهر سامراء، جمعي از شيعيان و عاشقان آل محمد(ع) به عزاداري مشغول بودند و بر سر و سينه مي‌زدند. شخصي سنّي، آنان را مسخره مي‌كند و مي‌گويد: «اين كارها چه معنا دارد و براي چه كسي خود را مي‌كشيد»؟! يكي از عزاداران به او مي‌گويد: «مسخره كردن عاشقان و ديوانگان امام حسين(ع) عاقبت خوشي ندارد؛ دست از استهزاء بردار.» اما آن سُنّي نگون بخت ،كلمات توهين‌آميزي مي‌گويد و جسارت مي‌كند. مرد عزادار مي‌گويد: «عبّاس، يَضربُكَ»! «يعني اگر توبه نكني عباس تو را مي‌زند!» مرد سنّي مي‌گويد: «از دست عباس و دودمان او كاري بر نمي‌آيد.» آنگاه به خانه‌ي خود مي‌رود. هنوز چند قدم نرفته بود كه دلهره‌ي عجيبي سراسر وجودش را فرا گرفت و رنگ از صورتش پريد و به خانواده و دوستانش گفت: «عبّاس ضَرَبَني و اَمُوتُ»! «يعني عباس مرا زد و من مي‌ميرم!» و مي‌خوابد. صبحگاه كه به بالين او مي‌روند، مي‌بينند گويا سال‌هاست كه مرده است! بستگان او از طلاب شيعه نيز براي شركت در مجلس ترحيم دعوت مي‌كنند ولي آن‌ها از رفتن خودداري مي‌كنند. بي اعتنايي به حضرت (ع) روزي يكي از روحانيون براي عيادت مرحوم علامه اميني به منزل موقّت ايشان در تهران رفت. صاحب الغدير،سخت مريض بود و روي تخت دراز كشيده بود. شخص مزبور در ضمن سخنان خود به علامه گفت: «آقا! اگر كسي به حضرت عباس(ع) اعتقاد نداشته باشد و يا نسبت به او عالقه و محبتي به دل نداشته باشد آيا به ايمان او لطمه مي‌خورد»؟! مرحوم علامه همين كه اين سخن را شنيد سخت ناراحت شد و با اينكه كسالت شديد داشت به زحمت نشست و فرمود: «اي مرد! حضرت ابوالفضل العباس(ع) كه سهل است، اگر كسي به بند كفش من هم كه نوكري از نوكران حضرت ابولفضلم، كوچك‌ترين اهانت و كم توجهي كند كافر است و به خدا سوگند با صورت، در آتش جهنم خواهد افتاد»! انگشت بريده از قول علّامه سيدناصرالدين حائري مدّرس نقل شده است كه: «من به اتفاق چند تن از خادمين حرم حضرت عباس(ع) در صحن مطهر ايستاده و مشغول مذاكره بوديم. ناگهان مشاهده كرديم كه شخصي با عجله از حرم خارج شد، در حاليكه انگشت كوچكش بريده شده بود و او سعي مي‌كرد با دست ديگرش جلوي خون‌ريزي را بگيرد! با عجله خود را به او رسانديم و ديديم كه چگونه خون از دست بريده‌اش بر زمين مي‌ريزد! براي پي بردن به سر مطلب وارد حرم شديم. با كمال تعجب ديديم كه انگشت بريده شده‌ي آن مرد به درون يكي از حلقه‌هاي ضريح چسبيده است بدون آنكه قطره خوني داشته باشد! بر اثر تحقيقي كه به عمل آمد، معلوم شد آن شخص مرتكب خطا و اهانتي به مقام والاي حضرت قمر بني هاشم(ع) شده است! به فاصله‌ي يك شب آن مرد از دنيا رفت!» رسوا شدن زرگر مناره‌هاي دو طرف گنبد حرم حضرت ابوالفضل (ع) به دستور نصيرالدّوله طلاكاري مي‌شد؛ ولي يك روز، زرگري كه انجام اين كار به عهده‌اش بود،‌ در صحن مطهر آن حضرت، صورتش به طور غير طبيعي و تنفر انگيزي سياه و سياه‌تر شد و غفلتاً همچون تنه‌ي درختي كه از ريشه كنده شود، بدون اراده سرنگون شد و فوت كرد. هنگامي كه نصيرالدوله در صدد تحقيق برآمد، معلوم شد كه اين زرگر در مصرف طلاهاي گنبد حرم تقلب كرده است. بهترين الگوي زندگي يكي از مبلغين مذهبي مي‌گفت: همراه با عدّه‌اي از وُعّاظ، براي تبليغ به شهري مي‌رفتيم. يكي از وعّاظ زود رنج ، به دليلي به راننده‌ي ماشين كه مردي جوان بود پرخاش كرد و او را به باد انتقاد گرفت. اما راننده‌ي جوان ابداً عكس العملي نشان نداد و با سكوت مؤدبانه‌ي خود قضيه را فيصله داد. هنگامي كه به مقصد رسيديم، من نزد راننده رفتم و به جاي دوست خود از او معذرت خواهي‌كردم. راننده لبخندي زد و گفت: «من با خداي خويش عهد كرده‌ام كه هرگز،كوچك‌ترين بي‌ادبي نسبت به روحانيون و به خصوص مبلغين روا ندارم؛ هر چند از ناحيه‌ي آن‌ها ناراحتي بينم!» پرسيدم: «سِرّ اين مطلب چيست؟!» گفت: «من يك نوازنده و مطرب بودم و مرتكب هرگونه گناه و آلودگي مي‌شدم و اصلاً با نماز و روزه و دين رابطه‌اي نداشتم، تا اينكه حادثه‌اي حال و روز مرا دگرگون ساخت. در ايّامي‌كه مصادف با عزاداري حضرت سيّدالشهدا (ع) بود، شب تاسوعا تمام اعضاي خانواده‌ي من جهت سوگواري به مسجد رفتند و من تنها در خانه ماندم. در خانه حوصله‌ام سر رفت. بي‌اختيار بلند شدم و به عنوان تفريح به سمت مسجد به راه افتادم. واعظي بر بالاي منبر مردم را موعظه مي‌كرد. بيانات شيرين او مرا به سوي خود جلب مي‌كرد و سخنان او حال مرا دگرگون مي‌ساخت تا اينكه در پايان به ذكر مصيبت حضرت قمر بني‌
¤ نوشته شده در ساعت 05:21 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

چهل حديث درباره امام حسين
امام رضا (ع): هر خاكي همچون مردار، خون و ذبح شدة بي‌نام خدا حرام است، مگر خاك قبر حسين(ع) كه درمان هر درد است. سفينه البحار ج 2 ص 103 امام صادق (ع): در خاك قبر حسين (ع) شفاي هر درد است و آن دواي بزرگتر است. من لايحضره الفقيه ج 2 ص 599 امام صادق (ع): سجده بر تربت حسين(ع) حجاب‌هاي هفتگانه را كنار مي‌زند. بحارالانوار ج 82 ص 153 و 334 امام صادق (ع): كام فرزندان خود را با تربت حسين(ع) برداريد، كه اين تربت امان است . وسائل الشيعه ج 10 ص 410 امام صادق (ع): در خاك قبر حسين (ع) شفا است، حتي اگر به اندازه سر ميل (ميلي كه با آن سرمه مي‌كشند) باشد. كامل الزيارات ص 835 امام صادق (ع): كسي كه بيماري بر او عارض شده باشد، قبل از خوردن هر دارويي، تربت قبر امام حسين(ع) را بخورد، خداوند منان او را از آن مرض شفا مي‌دهد، مگر از مرگ. كامل الزيارات ص 835 امام رضا (ع) : تربت امام حسين(ع) به اذن خدا موجب حفظ مال مي‌باشد. كامل الزيارات ص 845 امام صادق (ع): هرگاه از سلطان و حاكمي ترس داشتي، يا ترس ديگري در تو پيدا شد، از منزل بيرون بيا، در حالي كه تربت حسين (ع) را همراه داري. چون آن را بر مي‌داري بگو: خدايا اين تربت قبر حسين(ع) ولي و فرزند ولي توست كه به منظور حفظ از آنچه خوف دارم برداشته‌ام. كامل الزيارات ص 858 امام صادق (ع): تربت امام حسين (ع) شفاي درد است مگر در سه حالت كه تربت فاسد گشته و اثر خود را از دست مي‌دهد. الف) آنچه كه با تربت مخلوط مي‌گردد شبهه ناك يا آلوده باشد ب) مصرف كننده تربت اعتقاد به شفاي تربت نداشته و يا ترديد داشته باشد. ج) شياطين و يا اجنه (جن‌ها) از اهل كفر تربت را مسح نموده و آن را فاسد كنند. پس براي سالم ماندن تربت مي‌بايست پس از دريافت، آن را پنهان كرد و بر آن نام پروردگار را بسيار خواند و دميد. امام صادق (ع): بر عهده شخص غني است كه در سال دو مرتبه و فقيران در سال يك مرتبه به زيارت قبر امام حسين (ع) بروند. كامل الزيارات ص 888 امام صادق (ع): قبر حضرت امام حسين (ع) را زيارت كنيد، اگر چه سالي يك بار باشد. كامل الزيارات ص 896 امام صادق (ع): هرگاه خواستي امام حسين (ع) را زيارت كني، با حالتي اندوهگين و پر رنج، خاك آلود و پژمرده، گرسنه و تشنه زيارت كن. چون حسين (ع) اين گونه شهيد شد. كامل الزيارات ص 210 امام صادق (ع): زيارت حسين بن علي (ع) بر هركسي كه او را از سوي خداوند امام مي‌داند واجب است. وسائل الشيعه ج 10 ص 346 امام باقر (ع) : هركس امام حسين (ع) را در حالت خوف و هراس زيارت كند، خداوند او را از هراس قيامت ايمن مي‌دارد. كامل الزيارات ص 873 امام صادق (ع): وقتي خانه و منزلت دور بود و از نزديك نتوانستي به زيارت امام حسين (ع) و ديگر ائمه نائل گردي، بر بالاي بام منزل برو، دو ركعت نماز بخوان و با اشاره به قبور ومزار ما سلام بده، كه سلام تو به ما خواهد رسيد. كامل الزيارات ص 125 امام صادق (ع): كسي كه دوست دارد در روز قيامت بر سفره‌هاي نور بنشيند، پس بايد از زوار حسين بن علي (ع) باشد. كامل الزيارات ص442 امام صادق (ع): خداوند منان هر صبح و شام از طعام بهشت بر زوار امام حسين (ع) نازل مي‌فرمايد و خدمتكاران ايشان فرشتگانند. هيچ بنده‌اي از بندگان خداوند حاجتي از حوائج دنيا و آخرت را از خداوند متعال درخواست نمي‌كنند مگر آنكه خدا به او عطا مي‌فرمايد. كامل الزيارات ص 443 امام صادق (ع): كسي كه مي‌خواهد در همسايگي رسول خدا (ص) و حضرت علي و فاطمه عليهم السلام باشد، زيارت حسين بن علي(ع) را ترك نكند. كامل الزيارات ص 446 امام باقر (ع): كسي كه دوست دارد محل زندگي و منزلش بهشت باشد، ‌پس زيارت مظلوم كربلا را ترك نكند. كامل الزيارات ص 447 امام صادق (ع): زيارت قبر امام حسين (ع) افضل اعمال است. كامل الزيارات ص 480 امام موسي كاظم (ع): هركس قبر حسين (ع) را زيارت كند در حالي كه او را بشناسد، خداي تعالي تمامي گناهان او را مي‌بخشد. كامل الزيارات ص 450 امام باقر (ع): كسي كه از روي شوق و ذوق به زيارت امام حسين (ع) برود، خداوند متعال هزار حج و هزار عمره قبول شده برايش مي‌نويسد و اجر و ثواب هزار شهيد از شهداي بدر و اجر هزار روزه‌دار و هزار صدقه قبول شده و آزاد كردن هزار بنده برايش منظور مي‌شود و پيوسته در طول ايام سال از هر آفتي كه كمترين آن شيطان است محفوظ ماند و خداوند متعال فرشتة كريمي را بر او مي‌گمارد تا او را از هر طرف نگهباني كند و چنانچه در بين سال بميرد، فرشتگان رحمت الهي بر او حاضر و پس از غسل و كفن او، برايش استغفار و طلب آمرزش كرده و تا قبرش او را همراهي مي‌كنند. آنگاه روزنه‌اي به طول شعاع چشم در قبرش ايجاد مي‌نمايند. او را از فشار قبر ايمن داشته و از خوف و ترس دو فرشته نكير و منكر دور سازند و برايش دري به سوي بهشت گشوده و نامه اعمالش را به دست راستش بدهند و تا روز قيامت نوري به وي اعطا مي‌شود كه از پرتو آن مغرب و مشرق روشن گردد. پس منادي ندا مي‌كند: اين كسي است كه از روي شوق و ذوق حضرت امام حسين (ع) را زيارت كرده است. پس از اين ندا، همه به او غبطه خورده و آرزو مي‌كنند كه اي كاش آنان نيز زائر حسين بن علي (ع) بودند. كامل الزيارات ص 468 امام صادق (ع): كسي كه به زيارت قبر امام حسين (ع) برود و به حق آن حضرت آگاهي داشته باشد، مانند كسي است كه سه حج با رسول خدا (ص) انجام داده باشد. كامل الزيارات ص 460 امام رضا (ع) : ‌زيارت قبر حسين (ع) معادل يك عمره مقبول مي‌باشد. كامل الزيارات ص508 امام صادق (ع): كسي كه از روي شوق به زيارت قبر حسين (ع) برود روز قيامت خداوند متعال او را از جمله آمنين محسوب مي‌فرمايد و نامة عمل او را به دست راستش مي‌دهد و در زير پرچم حسين (ع) بوده تا داخل بهشت شود. پس حق تعالي او را در درجه و مرتبه خودش مكان مي‌دهد. به درستي كه خداوند متعال عزيز و حكيم مي‌باشد. كامل الزيارات ص 465 امام صادق (ع): كسي كه امام حسين (ع) را زيارت كرده و قصدش خداوند عزوجل باشد، جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل او را همراهي نموده تا به منزلش وارد شود. كامل الزيارات ص 475 امام صادق (ع): هر كه عارفانه قبر حسين (ع) را زيارت كند، خداوند گناهان گذشته و آينده‌اش را مي‌آمرزد. امالي ـ ص 197 امام رضا (ع): كسي كه قبر حسين (ع) را در كنار فرات زيارت كند، مثل كسي است كه خدا را در بالاي عرش زيارت نموده است. كامل الزيارات ص 484 امام باقر (ع): امر كنيد شيعيان ما را به زيارت قبر حسين بن علي (ع) ، زيرا زيارت آن حضرت رزق و روزي را زياد و عمر را طولاني كرده و بلاها را از امور دنيوي دور مي‌سازد. كامل الزيارات ص 494 امام صادق (ع): كسي كه قبر حسين (ع) را زيارت نكند از خير كثير محروم مانده و از عمرش يك سال كم مي‌شود. كامل الزيارات ص496 امام صادق (ع): كسي كه به زيارت قبر حضرت حسين (ع) رفته در حالي كه به حق آن حضرت آگاه باشد، حق تعالي اجر و ثواب كسي كه هزار بنده را آزاد كرده است به او مي‌دهد. او مانند كسي است كه هزار اسب را زين كرده و لجام زده و در راه خدا با آنها جهاد كرده باشد. كامل الزيارات ص 545 امام صادق (ع): زائر امام حسين (ع) در روز قيامت، صد نفر را كه همگي اهل دوزخ و در دنيا از مسرفين هستند شفاعت مي‌كند. كامل الزيارات ص 548 امام صادق (ع): هيچ اندوهگيني به زيارت قبر امام حسين (ع) نمي‌رود، مگر آن كه خداوند متعال اندوهش را برطرف كرده و حاجتش را روا مي‌سازد. كامل الزيارات ص 553 امام صادق (ع): كسي كه حسين (ع) را در روز عاشورا زيارت كند، بهشت براي او واجب است. كامل الزيارات ص 174 امام صادق (ع): كسي كه حسين (ع) را در عاشورا زيارت كند، مثل كسي است كه در پيش روي آن حضرت به خون خويش بغلتد. كامل الزيارات ص 174 امام صادق (ع): كسي كه حضرت امام حسين (ع) را در نيمه شعبان، شب عيد فطر و شب عرفه در يك سال زيارت كند، خداوند متعال ثواب هزار حج و هزار عمره مقبول به وي داده و هزار حاجت از حوائج دنيا و آخرتش را روا مي‌سازد. كامل الزيارات ص 565 امام صادق (ع): كسي كه قبر مطهر حضرت امام حسين (ع) را در نيمه شعبان زيارت كند، حق تعالي گناهان گذشته و آينده‌اش را مي‌بخشد. كامل الزيارات ص 598 امام صادق (ع): روز قيامت منادي ندا مي‌كند: شيعيان آل محمد (ص) در كجا هستند؟ پس از ميان مردم، گردن‌هايي كشيده شده و افرادي به پاي خيزند كه عدد آنها را غير از خداوند، كس ديگري نمي‌داند. پس منادي ندا مي‌كند: زوار قبر حضرت امام حسين (ع) در كجا هستند؟ خلق بسياري به پاي خيزند. پس به ايشان گفته مي‌شود. دست هركس را كه دوست داريد بگيريد و آنها را به بهشت ببريد. آنگاه شخصي كه جزء زائرين است، هركس را كه بخواهد گرفته و به بهشت مي‌برد. بدون اينكه مانعي در بين باشد. امام رضا (ع): اگر بر امام حسين (ع) آنچنان گريه كني كه اشك بر گونه ات روان شود، هر گناه كوچك و بزرگت از جانب خداوند آمرزيده مي‌شود. نفس الهموم ص 11 امام رضا (ع): هركسي دربارة حسين (ع) مرثيه بسرايد، خداوند بهشت را بر او واجب مي‌كند و او را مي‌آمرزد. رجال طوسي ص 289 امام صادق (ع): هركس كه يك بيت شعر دربارة ما بگويد، خداوند براي او خانه‌اي در بهشت بنا مي‌كند. وسايل الشيعه/ ج 10/ ص 467 امام صادق (ع): هر كه آب بنوشد و حسين بن علي (ع) را ياد كند و قاتل او را لعن نمايد براي او هزار حسنه نوشته مي‌شود و هزار گناه از او محو مي‌گردد. امالي، صدوق، ص 122
¤ نوشته شده در ساعت 05:18 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (5)

ذكر مصيبت توسط امام خامنه اي
من خودم الان در ايام ماه محرّم كه نمى‏توانم روضه بروم، چون آن احساس و عشقى كه در دل هر شيعه هست و دلش مى‏خواهد در عزادارى شركت كند، لذا من اين را با خواندن «نفس‏المهموم» حاج شيخ عباس قمى- كه يك كتاب عربى است - اشباع مى‏كنم؛ اين خودش گريه‏آور است و براى من كار چند نفر روضه‏خوان را مى‏كند. حتماً لازم نيست كه عزادارى به همان شكل سنتىِ روضه‏خوانى باشد كه اولش چيزى مى‏خوانند و بعد هم احياناً آخرش دمى مى‏گيرند و سينه‏يى مى‏زنند؛ نه، شرح حال را بيان كنيد؛ مثلاً يك نفر با بيان خوب و لحن محزونى، وضع زندان رفتن حضرت موسى‏بن‏جعفر را بيان كند؛ حوادث تلخ زندان را بيان كند؛ بعد شهادت حضرت را بيان كند؛ بعد مراسم تشييع را بيان كند؛ در اين صورت هر كس كه آن‏جا نشسته باشد، دلش نرم مى‏شود. در ديدار با اعضاى «گروه ويژه» و «گروه معارف اسلامى» صداى جمهورى اسلامى ايران 13/12/1370 ________________________________________ مرحوم حاجى نورى رضوان‏اللَّه‏عليه، كتاب نوشت درباره شرايط روضه خوان. «لؤلؤ و مرجان؛ در شرايط پله اوّل و دوم منبر روضه خوانان» اسم كتاب ايشان است. روضه‏خوانى هم شرايط دارد. مداحى هم شرايط دارد. نوحه سينه‏زنى خواندن هم شرايط دارد. بايد كسانى كه اينها را تهيه مى‏كنند، مى‏سرايند و مى‏خوانند، مواظب باشند كه درست برطبق معارف اسلامى حرف بزنند، تا اين سينه‏زنى، اين روضه‏خوانى و اين نوحه‏خوانى، قدمى در راه عروج مردم به‏اوج قلّه افكار اسلامى باشد. اين، امروز براى ما لازم است. بايد سعى كنند كه از اباطيل و مطالب خلاف و كارهاى ناشايسته و بعضى از كارها كه وهن مذهب است و حقيقتاً شايسته دستگاه حسين بن على‏عليه‏السّلام نيست، اجتناب شود. در جمع علما و روحانیون در آستانه ماه محرم 26/3/72 ________________________________________ عاشورا و ماجراى حسين‏بن‏على بايد در منبر، به شكل سنّتى روضه‏خوانى شود؛ امّا نه براى سنّت‏گرايى، بلكه از طريق واقعه‏خوانى. يعنى اين‏كه، شب عاشورا اين‏طور شد، روز عاشورا اين‏طور شد، صبح عاشورا اين‏طور شد. شما ببينيد يك حادثه بزرگ، به مرور از بين مى‏رود؛ امّا حادثه عاشورا، به بركت همين خواندنها، با جزئّياتش باقى مانده است. فلان كس اين‏طورى آمد با امام حسين وداع كرد؛ اين‏طورى رفت به ميدان، اين‏طورى جنگيد؛ اين‏طورى شهيد شد و اين كلمات را بر زبان جارى كرد. واقعه خوانى، تا حدّ ممكن، بايد متقن باشد. مثلاً در حدود «لهوفِ» ابن‏طاووس و «ارشادِ» مفيد و امثال اينها - نه چيزهاى من‏درآوردى - واقعه‏خوانى و روضه‏خوانى شود. در خلال روضه‏خوانى، سخنرانى، مدّاحى، شعرهاى مصيبت، خواندن نوحه سينه‏زنى و در خلال سخنرانيهاى آموزنده، ماجرا و هدف امام حسين عليه‏الصّلاةوالسّلام. يعنى همان هدفى‏كه در كلمات خود آن بزرگوار هست كه: «وانى لم اخرجِ اشراً و لابطرا و لا ظالماً و لا مفسداً، و انّما خرجت لطلب الاصلاح فى امّة جدّى»، بيان شود. اين، يك سرفصل است. عباراتى از قبيل «ايها النّاس، انّ رسول اللَّه، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله‏وسلّم، قال: من رأى‏ سلطاناً جائراً، مستحلاً لحرم اللَّه، ناكثاً لعهد اللَّه...، فلم يغيّر عليه بفعل و لاقول، كان حقاً على اللَّه ان يدخله مدخله» و «من كان بادلاً فينامهجته و موطّناً على لقاءاللَّه نفسه فليرحل معنا»، هر كدامْ يك درس و سرفصلند. بحثِ لقاءاللَّه و ملاقات با خداست. هدف آفرينش بشر و هدفِ «انّك كادحٌ الى ربّك كدحاً» - همه اين تلاشها و زحمتها - همين است كه «فملاقيه»: ملاقات كند. اگر كسى موطّن در لقاءاللَّه است و بر لقاءاللَّه توطين نفس كرده است، «فليرح معنا»: بايد با حسين راه بيفتد. نمى‏شود توى خانه نشست. نمى‏شود به دنيا و تمتّعات دنيا چسبيد و از راه حسين غافل شد. بايد راه بيفتيم. اين راه افتادن از درون و از نفس ما، با تهذيب نفس شروع مى‏شود و به سطح جامعه و جهان مى‏كشد. اينها بايد بيان شود. اينها هدفهاى امام حسين است. اينها خلاصه‏گيريها و جمعبنديهاى نهضت حسينى است. جمعبندى نهضت حسينى عليه‏السّلام اين است كه يك روز امام حسين عليه‏السّلام در حالى كه همه دنيا در زير سيطره ظلمات ظلم و جور پوشيده و محكوم بود و هيچ كس جرأت نداشت حقيقت را بيان كند - فضا، زمين و زمان سياه و ظلمانى بود - قيام كرد. شما نگاه كنيد، ببينيد: «ابن عبّاس» با امام حسين نيامد. «عبداللَّه‏بن‏جعفر» با امام حسين نيامد. عزيزان من! معناى اين، چيست؟ اين نشان نمى‏دهد كه دنيا در چه وضعى بود؟ در چنين وضعيتى، امام حسين تك و تنها بود. البته چند ده نفرى دور و بر آن حضرت ماندند؛ اما اگر نمى‏ماندند هم، آن حضرت مى‏ايستاد. مگر غير از اين است؟! فرض كنيم شب عاشورا، وقتى حضرت فرمود كه «من بيعتم را برداشتم؛ برويد.» همه مى‏رفتند. ابوالفضل و على اكبر هم مى‏رفتند و حضرت تنها مى‏ماند. روز عاشورا چه مى‏شد؟ حضرت برمى‏گشت، يا مى‏ايستاد و مى‏جنگيد؟ در زمان ما، يك نفر پيدا شد كه گفت «اگر من تنها بمانم و همه دنيا در مقابل من باشند، از راهم برنمى‏گردم.» آن شخص، امام ما بود كه عمل كرد و راست گفت. «صدقوا ما عاهدوا اللَّه عليه.» لقلقه زبان را كه - خوب همه داريم. ديديد، يك انسان حسينى و عاشورايى چه كرد؟ خوب؛ اگر همه ما عاشورايى باشيم، حركت دنيا به سمت صلاح، سريع، و زمينه ظهور ولى مطلقِ حق، فراهم خواهد شد. بايد اين مفاد براى مردم بيان شود. فراموش نكنيد كه هدف امام حسين بيان شود. حالا ممكن است انسان يك حديث اخلاقى‏اى هم - به فرض - بخواند، يا سياست كشور يا دنيا را تشريح كند. اينها لازم است؛ امّا در خلال سخن، حتماً طورى صحبت شود كه تصريحاً، تلويحاً، مستقّلاً و ضمناً، ماجراى عاشورا تبيين شود و مكتوم و مخفى نماند. در ديدار روحانيون و وعاّظ، در آستانه ماه محرم 3/3/1374 ________________________________________ اين روزها، روزهاى روضه و گريه است؛ شما هم همه‏جا مى‏شنويد. بنده براى اين‏كه خودم را مختصرى در اين ميهمانى عظيم حسينى وارد كرده باشم، اين چند كلمه را عرض مى‏كنم و چون اين ملت ما خيلى جوان در راه خدا داده است - شايد در بين اين جمعيت، هزاران نفر هستند كه جوانانشان را از دست داده‏اند - فكر كردم كه چند كلمه از جوانان امام حسين عرض كنم. ما به همه مى‏گوييم كه از روى متن، روضه بخوانيد؛ حالا بنده مى‏خواهم متن كتاب «لهوفِ» ابن‏طاووس را برايتان بخوانم، تا ببينيم روضه متنى چگونه است. بعضى مى‏گويند آدم نمى‏شود همان را كه در كتاب نوشته است، بخواند؛ بايد بپرورانيم - بسازيم - خوب؛ گاهى آن هم اشكالى ندارد؛ اما ما حالا از روى كتاب، چند كلمه‏اى مى‏خوانيم. على‏بن‏طاووس، از علماى بزرگ شيعه در قرن ششم هجرى است؛ خانواده او همه اهل علم و دينند. همه آنها يا خيلى از آنها خوبند؛ بخصوص اين دو برادر - على‏بن‏موسى‏بن‏جعفربن‏طاووس و احمدبن‏موسى‏بن‏جعفربن‏طاووس - اين دو برادر از علماى بزرگ، مؤلّفين بزرگ و ثُقات بزرگند. كتاب معروف «لهوف» از سيّد على‏بن‏موسى‏بن‏جعفربن‏طاووس است. در تعبيرات منبريهاى ما عين عبارات اين كتاب - مثل روايت - خوانده مى‏شود؛ از بس متقن و مهم است. من از روى اين مى‏خوانم. مى‏گويد: «فلمّا لم يبق معه سوى اهل بيته»؛ يعنى وقتى كه همه اصحاب امام حسين به شهادت رسيدند و كسى غير از خانواده او باقى نماند، «خرج على‏بن‏الحسين عليه‏السّلام»؛ على‏اكبر از خيمه‏گاه خارج شد. «و كان من اصبح النّاس خلقاً»؛ على‏اكبر يكى از زيباترين جوانان بود. «فاستأذن اباه فى القتال»؛ پيش پدر آمد و گفت: پدر، اكنون اجازه بده تا من بروم بجنگم و جانم را قربانت كنم. «فاذن له»؛ هيچ مقاومتى نكرد و به او اجازه داد! اين ديگر اصحاب و برادرزاده و خواهرزاده نيست كه امام به او بگويد نرو - بايست - اين پاره تن و پاره جگر خود اوست! حال كه مى‏خواهد برود، بايد امام حسين اجازه دهد. اين انفاق امام حسين است؛ اين اسماعيل حسين است كه به ميدان مى‏رود. «فاذن له»؛ اجازه داد كه برود. اما همين كه على‏اكبر به طرف ميدان راه افتاد، «ثمّ نظر اليه نظر يائس منه»؛ امام حسين نگاهى از روى نوميدى، به قدّ و قامت على‏اكبر انداخت. «و ارخى‏ عليه‏السّلام عينه و بكى‏، ثمّ قال اللّهم اشهد»؛ گفت: خدايا خودت شاهد باش. «فقد برز اليهم غلام اشبه النّاس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولك»؛ جوانى را به جنگ و به كام مرگ فرستادم كه از همه مردم، شبيه‏تر به پيغمبر بود؛ هم در چهره، هم در حرف زدن، هم در اخلاق؛ از همه جهت! به به، چه جوانى! اخلاقش هم به پيغمبر، از همه شبيه‏تر است. قيافه و حرف زدنش هم به پيغمبر و به حرف زدن پيغمبر، از همه شبيه‏تر است. شما ببينيد امام حسين، به چنين جوانى چقدر علاقه‏مند است! به اين جوان، عشق مى‏ورزد؛ نه فقط به خاطر اين‏كه پسر اوست. به خاطر شباهت، آن هم چنان شباهتى به پيغمبر! آن هم حسينى كه در بغل پيغمبر بزرگ شده است. به اين پسر، خيلى علاقه دارد و رفتن اين پسر به ميدان جنگ، خيلى برايش سخت است. بالاخره رفت. مرحوم ابن‏طاووس نقل مى‏كند كه اين جوان به ميدان جنگ رفت و شجاعانه جنگيد. بعد نزد پدرش برگشت و گفت: پدرجان! تشنگى دارد مرا مى‏كشد؛ اگر آبى دارى، به من بده. حضرت هم آن جواب را به او داد. برگشت و به طرف ميدان رفت. حضرت در جواب به او فرمود: برو بجنگ؛ طولى نخواهد كشيد كه به دست جدّت سيراب خواهى شد. «فرجع الى موقف نضال»؛ على‏اكبر به‏طرف ميدان جنگ برگشت. مؤلّف اين كتاب، ابن‏طاووس است؛ آدم ثقه‏اى است. اين‏طور نيست كه براى گريه‏گرفتن و مثلاً گرم كردن مجلس بخواهد حرفى بزند؛ نه. عباراتش عبارات متقنى است. مى‏گويد: «و قاتل اعظم القتال»؛ على‏اكبر، بزرگترين جنگ را كرد؛ در نهايت شجاعت و شهامت جنگيد. بعد از آن كه مقدارى جنگيد، «فرماه منقذبن مرة العبدى لعنة اللَّه»؛ يكى از افراد دشمن، آن حضرت را با تيرى هدف گرفت. «فصرعه»؛ پس او را از روى اسب به زمين انداخت. «فنادا يا ابتاه عليك السّلام»؛ صداى جوان بلند شد: پدر، خداحافظ! «هذا جدّى يقرأك السّلام»؛ اين جدّم پيغمبر است كه به تو سلام مى‏رساند. «و يقول عجل القدوم علينا»؛ مى‏گويد: فرزندم حسين! زود بيا، بر ما وارد شو - على‏اكبر، همين يك كلمه را بر زبان جارى كرد - «ثم شهق شهقتاً فمات»؛ بعد آهى، يا فريادى كشيد و جان از بدنش بيرون رفت. «فجاء الحسين عليه‏السّلام»؛ امام حسين تا صداى فرزند را شنيد، به طرف ميدان جنگ آمد؛ آن‏جايى كه جوانش روى زمين افتاده است. «حتّى وقف عليه»؛ بالاى سر جوان خود رسيد. «و وضع خدّه على خدّه»؛ صورتش را روى صورت على‏اكبر گذاشت. «و قال قتل اللَّه قوماً قتلوك ما اجرأهم على اللَّه»؛ حضرت، صورتش را روى صورت على‏اكبر گذاشت و اين كلمات را گفت: خداوند بكشد قومى را كه تو را كشت ... قال الرّاوى: «و خرجت زينب بنت على عليهماالسّلام»؛ راوى مى‏گويد: يك وقت ديديم كه زينب از خيمه‏ها خارج شد. «فنادا يا حبيباه يابن‏اخاه»؛ صدايش بلند شد: «اى عزيز من؛ اى برادرزاده من!». «و جائت فأكبّت عليه»؛ آمد و خودش را روى پيكر بى‏جان على‏اكبر انداخت. «فجاءالحسين عليه‏السّلام فأخذها و ردها الى النّساء»؛ امام حسين عليه‏السّلام آمد، بازوى خواهرش را گرفت، او را از روى جسد على‏اكبر بلند كرد و پيش زنها فرستاد. «ثمّ جعل اهل بيته صلوات‏اللَّه‏وسلامه‏عليهم يخرج رجل منهم بعدالرجل»؛ دنباله اين قضيه را نقل مى‏كند كه اگر بخواهيم اين عبارات را بخوانيم، واقعاً دل انسان از شنيدن اين كلمات، آب مى‏شود! من از اين عبارت ابن‏طاووس، مطلبى به ذهنم رسيد. اين كه مى‏گويد: «فأكبّت عليه»، آنچه در اين جمله ابن‏طاووس است - كه حتماً از روايات و اخبار صحيحى نقل كرده - نمى‏گويد كه امام حسين خودش را روى بدن على‏اكبر انداخت؛ امام حسين، فقط صورتش را روى صورت جوانش گذاشت. اما آن كه خودش را از روى بى‏تابى روى بدن على‏اكبر انداخت، حضرت زينب كبرى‏ است. من در هيچ كتاب و هيچ مقتلى نديدم كه اين زينب بزرگوار، اين عمّه سادات، اين عقيله بنى‏هاشم، وقتى كه دو پسر خودش، دو على‏اكبر خودش هم در كربلا شهيد شدند - يكى «عون» و يكى «محمّد» - عكس‏العملى نشان داده باشد؛ مثلاً فريادى كشيده باشد، گريه بلندى كرده باشد، يا خودش را روى بدن آنها انداخته باشد! به نظرم رسيد اين مادران شهداى زمان ما، حقيقتاً نسخه زينب را عمل و پياده مى‏كنند! بنده نديدم، يا كمتر مادرى را ديدم - مادر يك شهيد، مادر دو شهيد، مادر سه شهيد - كه وقتى انسان او را مى‏بيند، در او ضعف و عجز احساس كند! مادران واقعاً شير زنانى هستند كه انسان مى‏بيند زينب كبرى‏ نسخه اصلى رفتار مادران شهداى ماست. دو پسر جوانش - عون و محمّد - شهيد شدند، حضرت زينب سلام‏اللَّه‏عليها عكس‏العملى نشان نداد؛ اما دو جاى ديگر - غير از مورد پسران خودش - دارد كه خودش را روى جسد شهيد انداخت؛ يكى همين‏جاست كه بالاى سر على‏اكبر آمد و بى‏اختيار خودش را روى بدن على‏اكبر انداخت، يكى هم عصر عاشوراست؛ آن وقتى كه خودش را روى بدن برادرش حسين انداخت و صدايش بلند شد: «يا رسول‏اللَّه! هذا حسينك ململ بدماء»؛ اى پيغمبر خدا، اين حسين توست؛ اين عزيز توست؛ اين پاره تن توست! چه مصيبتهايى را تحمّل كردند! لاحول و لاقوة الّا باللَّه العلىّ العظيم. خطبه‏هاى نماز جمعه (عاشوراى 1416) 19/3/1374 ________________________________________ من امروز مى‏خواهم از روزى مقتلِ «ابن‏طاووس» - كه كتاب «لهوف» است - يك چند جمله ذكر مصيبت كنم و چند صحنه از اين صحنه‏هاى عظيم را براى شما عزيزان بخوانم. البته اين مقتل، مقتل بسيار معتبرى است. اين سيدبن‏طاووس - كه على‏بن‏طاووس باشد - فقيه است، عارف است، بزرگ است، صدوق است، موثّق است، مورد احترام همه است، استاد فقهاى بسيار بزرگى است؛ خودش اديب و شاعر و شخصيت خيلى برجسته‏اى است. ايشان اوّلين مقتل بسيار معتبر و موجز را نوشت. البته قبل از ايشان مقاتل زيادى است. استادشان - ابن نَما - مقتل دارد، «شيخ طوسى» مقتل دارد، ديگران هم دارند. مقتلهاى زيادى قبل از ايشان نوشته شد؛ اما وقتى «لهوف» آمد، تقريباً همه آن مقاتل، تحت‏الشّعاع قرار گرفت. اين مقتلِ بسيار خوبى است؛ چون عبارات، خيلى خوب و دقيق و خلاصه انتخاب شده است. من حالا چند جمله از اينها را مى‏خوانم. يكى از اين قضايا، قضيه به ميدان رفتن «قاسم‏بن‏الحسن» است كه صحنه بسيار عجيبى است. قاسم‏بن‏الحسن عليه‏الصّلاةوالسّلام يكى از جوانان كم سالِ دستگاهِ امام حسين است. نوجوانى است كه «لم يبلغ الحلم»؛ هنوز به حدّ بلوغ و تكليف نرسيده بوده است. در شب عاشورا، وقتى كه امام حسين عليه‏السّلام فرمود كه اين حادثه اتّفاق خواهد افتاد و همه كشته خواهند شد و گفت شما برويد و اصحاب قبول نكردند كه بروند، اين نوجوان سيزده، چهارده‏ساله عرض كرد: عمو جان! آيا من هم در ميدان به شهادت خواهم رسيد؟ امام حسين خواست كه اين نوجوان را آزمايش كند - به تعبير ما - فرمود: عزيزم! كشته‏شدن در ذائقه تو چگونه است؟ گفت «احلى من العسل»؛ از عسل شيرينتر است. ببينيد؛ اين، آن جهتگيرىِ ارزشى در خاندان پيامبر است. تربيت‏شده‏هاى اهل بيت اين‏گونه‏اند. اين نوجوان از كودكى در آغوش امام حسين بزرگ شده است؛ يعنى تقريباً سه، چهار ساله بوده كه پدرش از دنيا رفته و امام حسين تقريباً اين نوجوان را بزرگ كرده است؛ مربّى‏ به تربيتِ امام حسين است. حالا روز عاشورا كه شد، اين نوجوان پيش عمو آمد. در اين مقتل اين‏گونه ذكر مى‏كند: «قال الرّاوى: و خرج غلام». آن‏جا راويانى بودند كه ماجراها را مى‏نوشتند و ثبت مى‏كردند. چند نفرند كه قضايا از قول آنها نقل مى‏شود. از قول يكى از آنها نقل مى‏كند و مى‏گويد: همين‏طور كه نگاه مى‏كرديم، ناگهان ديديم از طرف خيمه‏هاى ابى‏عبداللَّه، پسر نوجوانى بيرون آمد: «كانّ وجهه شقّة قمر» چهره‏اش مثل پاره ماه مى‏درخشيد. «فجعل يقاتل» آمد و مشغول جنگيدن شد. اين را هم بدانيد كه جزئيات حادثه كربلا هم ثبت شده است؛ چه كسى كدام ضربه را زد، چه كسى اوّل زد، چه كسى فلان چيز را دزديد؛ همه اينها ذكر شده است. آن كسى كه مثلاً قطيفه حضرت را دزديد و به غارت برد، بعداً به او مى‏گفتند: «سرق القطيفه»! بنابراين، جزئيات ثبت شده و معلوم است؛ يعنى خاندان پيامبر و دوستانشان نگذاشتند كه اين حادثه در تاريخ گم شود. «فضربه ابن فضيل العضدى على رأسه فطلقه» ضربه، فرق اين جوان را شكافت. «فوقع الغلام لوجهه»؛ پسرك با صورت روى زمين افتاد. «وصاح يا عمّاه»؛ فريادش بلند شد كه عموجان. «فجل الحسين عليه‏السّلام كما يجل الصقر». به اين خصوصيات و زيباييهاى تعبير دقّت كنيد! صقر، يعنى بازِ شكارى. مى‏گويد حسين عليه‏السّلام مثل بازِ شكارى، خودش را بالاى سر اين نوجوان رساند. «ثمّ شدّ شدّة ليث اغضب». شدّ، به معناى حمله كردن است. مى‏گويد مثل شير خشمگين حمله كرد. «فضرب ابن‏فضيل بالسيف»؛ اوّل كه آن قاتل را با يك شمشير زد و به زمين انداخت. عدّه‏اى آمدند تا اين قاتل را نجات دهند؛ اما حضرت به همه آنها حمله كرد. جنگ عظيمى در همان دور و برِ بدن «قاسم‏بن‏الحسن»، به راه افتاد. آمدند جنگيدند؛ اما حضرت آنها را پس زد. تمام محوطه را گرد و غبار ميدان فراگرفت. راوى مى‏گويد: «وانجلت الغبر»؛ بعد از لحظاتى گرد و غبار فرو نشست. اين منظره را كه تصوير مى‏كند، قلب انسان را خيلى مى‏سوزاند: «فرأيت الحسين عليه‏السّلام»: من نگاه كردم، حسين‏بن على عليه‏السّلام را در آن‏جا ديدم. «قائماً على رأس الغلام»؛ امام حسين بالاى سر اين نوجوان ايستاده است و دارد با حسرت به او نگاه مى‏كند. «و هو يبحث برجليه»؛ آن نوجوان هم با پاهايش زمين را مى‏شكافد؛ يعنى در حال جان دادن است و پا را تكان مى‏دهد. «والحسين عليه‏السّلام يقول: بُعداً لقوم قتلوك»؛ كسانى كه تو را به قتل رساندند، از رحمت خدا دور باشند. اين يك منظره، كه منظره بسيار عجيبى است و نشان‏دهنده عاطفه و عشق امام حسين به اين نوجوان است، و درعين‏حال فداكارى او و فرستادن اين نوجوان به ميدان جنگ و عظمت روحى اين جوان و جفاى آن مردمى كه با اين نوجوان هم اين‏گونه رفتار كردند. يك منظره ديگر، منظره ميدان رفتن على اكبر عليه‏السّلام است كه يكى از آن مناظر بسيار پُرماجرا و عجيب است. واقعاً عجيب است؛ از همه طرف عجيب است. از جهت خود امام حسين، عجيب است؛ از جهت اين جوان - على اكبر - عجيب است؛ از جهت زنان و بخصوص جناب زينب كبرى، عجيب است. راوى مى‏گويد اين جوان پيش پدر آمد. اوّلاً على اكبر را هجده ساله تا بيست و پنجساله نوشته‏اند؛ يعنى حداقل هجده سال و حداكثر بيست و پنج سال. مى‏گويد: «خرج على بن‏الحسين»؛ على بن‏الحسين براى جنگيدن، از خيمه‏گاه امام حسين خارج شد. باز در اين‏جا راوى مى‏گويد: «و كان من اشبه النّاس خلقاً»؛ اين جوان، جزو زيباترين جوانان عالم بود؛ زيبا، رشيد، شجاع. «فاستأذن اباه فى القتال»؛ از پدر اجازه گرفت كه برود بجنگد. «فأذن له»؛ حضرت بدون ملاحظه اذن داد. در مورد «قاسم‏بن الحسن»، حضرت اوّل اذن نمى‏داد، و بعد مقدارى التماس كرد، تا حضرت اذن داد؛ اما «على‏بن‏الحسين» كه آمد، چون فرزند خودش است، تا اذن خواست، حضرت فرمود كه برو. «ثمّ نظر اليه نظر يائس منه»؛ نگاه نوميدانه‏اى به اين جوان كرد كه به ميدان مى‏رود و ديگر برنخواهد گشت. «وارخى عليه‏السّلام عينه و بكى»؛ چشمش را رها كرد و بنا كرد به اشك ريختن. يكى از خصوصيّات عاطفى دنياى اسلام همين است؛ اشك‏ريختن در حوادث و پديده‏هاى عاطفى. شما در قضايا زياد مى‏بينيد كه حضرت گريه كرد. اين گريه، گريه جزع نيست؛ اين همان شدّت عاطفه است؛ چون اسلام اين عاطفه را در فرد رشد مى‏دهد. حضرت بنا كرد به گريه‏كردن. بعد اين جمله را فرمود كه همه شنيده‏ايد: «اللّهم اشهد»؛ خدايا خودت گواه باش. «فقد برز اليهم غلام»؛ جوانى به سمت اينها براى جنگ رفته است كه «اشبه النّاس خُلقاً و خَلقاً و منطقاً برسولك». يك نكته در اين‏جا هست كه من به شما عرض كنم. ببينيد؛ امام حسين در دوران كودكى، محبوب پيامبر بود؛ خود او هم پيامبر را بى‏نهايت دوست مى‏داشت. حضرت شش، هفت ساله بود كه پيامبر از دنيا رفت. چهره پيامبر، به صورت خاطره بى‏زوالى در ذهن امام حسين مانده است و عشق به پيامبر در دل او هست. بعد خداى متعال، على‏اكبر را به امام حسين مى‏دهد. وقتى اين جوان كمى بزرگ مى‏شود، يا به حدّ بلوغ مى‏رسد، حضرت مى‏بيند كه چهره، درست چهره پيامبر است؛ همان قيافه‏اى كه اين قدر به او علاقه داشت و اين قدر عاشق او بود، حالا اين به جدّ خودش شبيه شده است. حرف مى‏زند، صدا شبيه صداى پيامبر است. حرف زدن، شبيه حرف زدن پيامبر است. اخلاق، شبيه اخلاق پيامبر است؛ همان بزرگوارى، همان كرم و همان شرف. بعد اين‏گونه مى‏فرمايد: «كنّا اذا اشتقنا الى نبيّك نظرنا اليه»؛ هر وقت كه دلمان براى پيامبر تنگ مى‏شد، به اين جوان نگاه مى‏كرديم؛ اما اين جوان هم به ميدان رفت. «فصاح و قال يابن سعد قطع اللَّه رحمك كما قطعت رحمى». بعد نقل مى‏كند كه حضرت به ميدان رفت و جنگ بسيار شجاعانه‏اى كرد و عدّه زيادى از افراد دشمن را تارومار نمود؛ بعد برگشت و گفت تشنه‏ام. دوباره به طرف ميدان رفت. وقتى كه اظهار عطش كرد، حضرت به او فرمودند: عزيزم! يك مقدار ديگر بجنگ؛ طولى نخواهد كشيد كه از دست جدّت پيامبر سيراب خواهى شد. وقتى امام حسين اين جمله را به على‏اكبر فرمود، على‏اكبر در آن لحظه آخر، صدايش بلند شد و عرض كرد: «يا ابتا عليك السّلام»؛ پدرم! خداحافظ. «هذا جدّى رسول‏اللَّه يقرئك السّلام»؛ اين جدم پيامبر است كه به تو سلام مى‏فرستد. «و يقول عجل القدوم علينا»؛ مى‏گويد بيا به سمت ما. اينها منظره‏هاى عجيبِ اين ماجراى عظيم است. و امروز هم كه روز جناب زينب كبرى سلام‏اللَّه‏عليهاست. آن بزرگوار هم ماجراهاى عجيبى دارد. حضرت زينب، آن كسى است كه از لحظه شهادت امام حسين، اين بار امانت را بر دوش گرفت و شجاعانه و با كمال اقتدار؛ آن‏چنان كه شايسته دختر اميرالمؤمنين است، در اين راه حركت كرد. اينها توانستند اسلام را جاودانه كنند و دين مردم را حفظ نمايند. ماجراى امام حسين، نجاتبخشىِ يك ملت نبود، نجاتبخشىِ يك امّت نبود؛ نجاتبخشى يك تاريخ بود. امام حسين، خواهرش زينب و اصحاب و دوستانش، با اين حركت، تاريخ را نجات دادند. خطبه‏هاى نمازجمعه تهران 18/2/1377 ________________________________________ من امروز چند جمله ذكر مصيبت كنم. البته شما از ساعتى پيش اين‏جا بوده‏ايد؛ ذكر مصيبت كرده‏اند و شنيده‏ايد. اين روزها هم در همه مجالس و محافل، ذكر مصيبت است. امروز، روز تاسوعاست و رسم بر اين است كه در اين روز، گويندگان و نوحه‏سرايان، راجع به شهادت اباالفضل العبّاس روضه بخوانند. آن‏طور كه از مجموع قراين به دست مى‏آيد، از مردان رزم‏آور - غير از كودك شش ماهه، يا بچه يازده ساله - اباالفضل العبّاس آخرين كسى است كه قبل از امام حسين به شهادت رسيده است؛ و اين شهادت هم باز در راه يك عمل بزرگ - يعنى آوردن آب براى لب‏تشنگان خيمه‏هاى اباعبداللَّه الحسين - است. در زيارات و كلماتى كه از ائمه عليهم‏السّلام راجع به اباالفضل العبّاس رسيده است، روى دو جمله تأكيد شده است: يكى بصيرت، يكى وفا. بصيرت اباالفضل العبّاس كجاست؟ همه ياران حسينى، صاحبان بصيرت بودند؛ اما او بصيرت را بيشتر نشان داد. در روز تاسوعا، مثل امروز عصرى، وقتى كه فرصتى پيدا شد كه او خود را از اين بلا نجات دهد؛ يعنى آمدند به او پيشنهاد تسليم و امان‏نامه كردند و گفتند ما تو را امان مى‏دهيم؛ چنان بر خورد جوانمردانه‏اى كرد كه دشمن را پشيمان نمود. گفت: من از حسين جدا شوم؟! واى بر شما! اف بر شما و امان‏نامه شما! نمونه ديگرِ بصيرت او اين بود كه به سه نفر از برادرانش هم كه با او بودند، دستور داد كه قبل از او به ميدان بروند و مجاهدت كنند؛ تا اين‏كه به شهادت رسيدند. مى‏دانيد كه آنها چهار برادر از يك مادر بودند: اباالفضل العبّاس - برادر بزرگتر - جعفر، عبداللَّه و عثمان. انسان برادرانش را در مقابل چشم خود براى حسين‏بن‏على قربانى كند؛ به فكر مادر داغدارش هم نباشد كه بگويد يكى از برادران برود تا اين‏كه مادرم دلخوش باشد؛ به فكر سرپرستى فرزندان صغير خودش هم نباشد كه در مدينه هستند؛ اين همان بصيرت است. وفادارى حضرت اباالفضل العبّاس هم از همه جا بيشتر در همين قضيه وارد شدن در شريعه فرات و ننوشيدن آب است. البته نقل معروفى در همه دهانها است كه امام حسين عليه‏السّلام حضرت اباالفضل را براى آوردن آب فرستاد. اما آنچه كه من در نقلهاى معتبر - مثل «ارشاد» مفيد و «لهوف» ابن‏طاووس - ديدم، اندكى با اين نقل تفاوت دارد. كه شايد اهميت حادثه را هم بيشتر مى‏كند. در اين كتابهاى معتبر اين‏طور نقل شده است كه در آن لحظات و ساعت آخر، آن‏قدر بر اين بچه‏ها و كودكان، بر اين دختران صغير و بر اهل حرم تشنگى فشار آورد كه خود امام حسين و اباالفضل با هم به طلب آب رفتند. اباالفضل تنها نرفت؛ خود امام حسين هم با اباالفضل حركت كرد و به طرف همان شريعه فرات - شعبه‏اى از نهر فرات كه در منطقه بود - رفتند، بلكه بتوانند آبى بياورند. اين دو برادر شجاع و قوى‏پنجه، پشت به پشت هم در ميدان جنگ جنگيدند. يكى امام حسين در سن نزديك به شصت سالگى است، اما از لحاظ قدرت و شجاعت جزو نام‏آوران بى‏نظير است. ديگرى هم برادر جوان سى‏وچند ساله‏اش اباالفضل العبّاس است، با آن خصوصياتى كه همه او را شناخته‏اند. اين دو برادر، دوش به دوش هم، گاهى پشت به پشت هم، در وسط درياى دشمن، صف لشكر را مى‏شكافند. براى اين‏كه خودشان را به آب فرات برسانند، بلكه بتوانند آبى بياورند. در اثناى اين جنگِ سخت است كه ناگهان امام حسين احساس مى‏كند دشمن بين او و برادرش عباس فاصله انداخته است. در همين حيص و بيص است كه اباالفضل به آب نزديكتر شده و خودش را به لب آب مى‏رساند. آن‏طور كه نقل مى‏كنند، او مشك آب را پر مى‏كند كه براى خيمه‏ها ببرد. در اين‏جا هر انسانى به خود حق مى‏دهد كه يك مشت آب هم به لبهاى تشنه خودش برساند؛ اما او در اين‏جا وفادارى خويش را نشان داد. اباالفضل العبّاس وقتى كه آب را برداشت، تا چشمش به آب افتاد، «فذكر عطش الحسين»؛ به ياد لبهاى تشنه امام حسين، شايد به ياد فريادهاى العطش دختران و كودكان، شايد به ياد گريه عطشناك على‏اصغر افتاد و دلش نيامد كه آب را بنوشد. آب را روى آب ريخت و بيرون آمد. در اين بيرون آمدن است كه آن حوادث رخ مى‏دهد و امام حسين عليه‏السّلام ناگهان صداى برادر را مى‏شنود كه از وسط لشكر فرياد زد: «يا اخا ادرك اخاك». خطبه‏هاى نماز جمعه تهران 26/1/1379
¤ نوشته شده در ساعت 04:36 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (5)

ضرب المثل عاشورايي
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است اين مثل مصرع اول از شعر پر سوز و مشهور محتشم كاشاني است و به ماتم و مصيبت اشاره دارد. اين شعر كه ياد آور محرم و عاشوراست، از سدة دهم تا كنون پيوسته در روضه‌ها و عزاداري‌ها خوانده شده است و شهرت محتشم بيش تر به سبب آن است. دنيايش مثل آخرت يزيد است. آخرت يزيد، به سبب پديد آوردن واقعة عاشورا ، با دردناك‌ترين مجازات‌ها همراه است. اين مثل به گذراندن زندگي با سختي و بدبختي اشاره دارد. گونه هاي ديگر آن عبارتند از: الف ) دنياي ما بدتر از آخرت يزيد است. ب) عاقبتش مثل عاقبت يزيد شده است. آش يزيد را مي‌‌خوري و براي امام حسين(ع) سينه مي‌زني؟ خطاب به كسي گفته مي‌شود كه در ظاهر ادعاي دوستي مي‌‌كند و در نهان دشمني مي‌ورزد. اين مثل با مثل‌هاي زير هم معناست: الف) نماز علي را مي‌خواند و پلوي معاويه را مي‌خورد. ب) هم طبال يزيد است و هم علم دار حسين(ع) مثل مادر وهب وهب يكي از دلاوران كربلا بود كه به دست سپاه يزيد به شهادت رسيد. مادرش زني بسيار شجاع بود. او از شدت خشم‌، عمود خيمه را كشيد، به ميدان رفت و قاتل پسرش را با يك ضربه به قتل رساند. مثل بدين واقعه نظر دارد و براي بيان شجاعت ، زبان آموزي، ايثارگري و ارادت به اهل بيت (ع) به كار مي‌‌رود. ما اهل كوفه نيستيم، امام تنها بماند. تناقض در رفتار ، نيرنگ و تزلزل، سركشي در برابر فرمانرمايان، فرصت طلبي، اخلاق ناپسند، آزمندي و شايعه پذيري بخشي از ويژگي‌هاي مردم كوفه است. امام علي(ع)، امام مجتبي (ع)، مسلم بن عقيل و سيدالشهدا(ع) هر يك به گونه‌اي بي‌وفايي و سست عهدي كوفيان را تجربه كردند. اين عبارت از شعرهاي مردم ما است و در زمان انقلاب و جنگ تحميلي زياد به كار برده مي‌شد. هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله! اين مصرع كه در چاووش خواني‌‌هاي مسافران كربلا خوانده مي‌شد، از خطبه‌ امام حسين (ع) هنگام خروج از مكه برگرفته شده است. حضرت در آن موقعيت فرمود: «هر كه مي‌خواهد خون خود را در راه ما نثار كند و آمادة حركت است، همراه ما در مسير كوچ گام نهد. اين مثل به زيارت، ايثار، جانبازي و آمادگي اشاره دارد. مگر پول ما سكة يزيد دارد؟ سكة يزيد در برابر سكة امام علي(ع) قرار دارد. سكه علي(ع) از رونق و ارزش برخوردار است و مسلمانان با جان و دل آن را مي‌پذيرند. ولي سكه يزيد، به سبب ستم‌هاي فراوانش، نزد مؤمنان جايگاهي ندارد و از پذيرش آن سرباز مي‌زنند. اين مثل به بي‌ارزش بودن پول اشاره دارد و در برابر كسي كه حاضر نيست حتي با گرفتن پول كاري انجام دهد و انسان را از ثمره حرفه‌اش بهره‌مند سازد،‌ به كار مي‌رود. شمر شمر به پليدي و تبهكاري شهره است. زيرا امام حسين (ع) را با لبان تشنه به شهادت رساند. اين كلمه ناسزا به شمار مي‌آيد و در برابر كسي كه آب را از مردم دريغ مي‌كند، به كار مي‌رود. مثل ذوالجناح ذوالجناح نام اسب حضرت امام حسين (ع) بود و از صفاتي چون نجابت، وفا، نيرومندي و عدم سركشي بهره مي‌برد. اين اسب پس از شهادت امام (ع) با زين واژگون به سمت خيمه‌ها حركت كرد و زنان و كودكان را از اين واقعة ناگوار آگاه ساخت . اين مثل در بردارندة نام چنين اسبي است و براي بيان صفاتي مانند نجابت، وفا، نيرومندي و رام بودن به كار مي‌رود. هم از گندم ري افتاد، هم از خرماي بصره قرار بود ابن سعد حاكم ري باشد و در حال آماده شدن براي سفر بود كه واقعة كربلا پيش آمد. ابن زياد از او خواست، اول با حسين بن علي(ع) بجنگد و سپس به ح
¤ نوشته شده در ساعت 04:36 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

تاثيرات عاشورايي از امام خامنه اي
در مورد مسأله‏ى محرّم و عاشورا، بايد بگويم كه روح نهضت ما و جهت گيرى كلى و پشتوانه‏ى پيروزى آن، همين توجه به حضرت ابى‏عبداللَّه(عليه‏الصّلاةوالسّلام) و مسايل مربوط به عاشورا بود. شايد براى بعضيها، اين مسأله قدرى ثقيل به نظر برسد؛ ليكن واقعيت همين است. هيچ فكرى - حتّى در صورتى كه ايمان عميقى هم با آن همراه باشد - نمى‏توانست توده‏هاى عظيم ميليونىِ مردم را آن‏چنان حركت بدهد كه در راه انجام آنچه احساس تكليف مى‏كردند، در انواع فداكارى ذره‏يى ترديد نداشته باشند. سخنرانى در ديدار با اعضاى جامعه‏ى روحانيت مبارز و مجمع روحانيون مبارز تهران، علما و ائمه‏ى جماعت و جامعه‏ى وعاظ تهران و اعضاى شوراى هماهنگى سازمان تبليغات اسلامى، در آستانه‏ى ماه محرّم 11/5/1368 ________________________________________ امام(ره) با ظرافت، آن تصور غلط روشنفكرمآبانه‏ى قبل از پيروزى انقلاب را كه در برهه‏يى از زمان رايج بود، از بين بردند. ايشان، جهتگيرى سياسىِ مترقىِ انقلابى را با جهتگيرى عاطفى در قضيه‏ى عاشورا پيوند و گره زدند و روضه‏خوانى و ذكر مصيبت را احيا كردند و فهماندند كه اين، يك كار زايد و تجملاتى و قديمى و منسوخ در جامعه‏ى ما نيست؛ بلكه لازم است و ياد امام حسين و ذكر مصيبت و بيان فضايل آن بزرگوار - چه به صورت روضه‏خوانى و چه به شكل مراسم عزادارى گوناگون - بايد به شكل رايج و معمول و گريه‏آور و عاطفه‏برانگيز و تكان‏دهنده‏ى دلها، در بين مردم ما باشد و از آنچه كه هست، قويتر هم بشود. ايشان، بارها بر اين مطلب تأكيد مى‏كردند و عملاً هم خودشان وارد مى‏شدند. ما در آستانه‏ى محرّمِ انقلاب و محرّمِ امام حسين(ع) كه يكى از محصولات آن نهضت، نظام جمهورى اسلامى است، قرار داريم. محرّمِ دوران انقلاب، با محرّمهاى قبل از انقلاب و دوران عمر ما و قبل از ما، متفاوت است. اين محرّمها، محرّمهايى است كه در آن، معنا و روح و جهتگيرى، واضح و محسوس است. ما نتايج محرّم را در زندگى خود مى‏بينيم. حكومت و حاكميت و اعلاى كلمه‏ى اسلام و ايجاد اميد به بركت اسلام در دل مستضعفان عالم، آثار محرّم است. ما در دوران خود، محرّم را با محصول آن، يكجا داريم. با اين محرّم، بايستى چگونه رفتار كنيم؟ پاسخ اين است كه ما معممان، همه‏ى علماى دين، همه‏ى مبلّغان و همه‏ى ذاكران، بايد مسأله‏ى عاشورا و مصايب حسين‏بن على(عليه‏السّلام) را به صورت يك مسأله‏ى جدى و اصلى و به دور از شعار، مورد توجه قرار بدهيم. واقعاً اگر بخواهيم اين مسأله را جدى بگيريم، راهش چيست؟ حادثه‏ى كربلا بايد آبرومند و پرتپش و پرقدرت باقى بماند من نمى‏خواهم به آقايان علما و مبلّغان و گويندگان و ذاكران محترم و همه‏ى جمع ما كه اهل منبر و روضه و بيان مصايب و محامد سيّدالشّهداء(عليه‏الصّلاة والسّلام) هستيم، مطلبى را در آن زمينه‏ها مطرح بكنم؛ ولى به طور كلى بايد بگويم كه اين حادثه - به عنوان پشتوانه‏ى نهضت و انقلاب - بايد آبرومند و پرتپش و پرقدرت باقى بماند. اگر برخورد امروز ما با اين حادثه، مثل روضه‏خوانى باشد كه در پنجاه سال قبل برخورد مى‏كرد - يعنى چيزى را در جايى مى‏ديد و مثلاً بر حسب احتمال ذهنى، آن را ترجيح مى‏داد و نقل مى‏كرد و مؤمنين را مى‏گرياند و هم آنها و هم خود او به ثواب مى‏رسيدند - ممكن است به حادثه ضرر بزنيم. امروز اين حادثه، پشتوانه‏ى يك نهضت است. اگر امروز به ما بگويند ريشه‏ى اين نهضتى كه به وجود آورده‏ايد، كجاست؟ ما مى‏گوييم: ريشه‏اش پيامبر و اميرالمؤمنين و امام حسين(عليهم‏السّلام) است. امام حسين كيست؟ كسى است كه اين حادثه را به وجود آورده و در تاريخ از او نقل شده است. پس اين حادثه، پشتوانه‏ى اين نهضت است. اگر ما ندانسته و بى‏توجه و از روى سهل‏انگارى، حادثه را با چيزهايى كه جزو آن نيست، مشوب كرديم، به آن حادثه و نيز به انقلابى كه ناشى از آن حادثه است، خدمت نكرده‏ايم. شايد بتوان گفت كه امسال در مجالس و محافل ماه محرّم، آقايان حتّى از سالهاى قبل، وظايف بيشترى دارند. ما امسال، مصيبت امام بزرگوارمان را هم كه هنوز داغ آن تازه است، داريم. نبايد دستگاه تبليغى اسلامى كشور بگذارد كه ياد امام(ره) - حتّى اندكى - كهنه بشود؛ كه البته كهنه هم نخواهد شد. امام، با شخصيت و عظمت خود و با خصوصياتى كه در او بود و بعد از معصومين(ع) در هيچ كس جز او نديده‏ايم و نشنيده‏ايم، پايه‏ى اصلى و ريشه‏ى اين شجره‏ى طيبه است. اين ريشه، بايد هميشه محكم و زنده و تازه بماند. ياد امام را با ابعاد حقيقى شخصيت و بيان افكار و بخشهايى از وصيت‏نامه و محكمات و مسلّماتِ فرمايشها و جهتگيريهاى او، زنده كنيم و زنده بداريم. سخنرانى در ديدار جمعي از روحانيون در آستانه‏ى ماه محرّم 11/5/1368 ________________________________________ محبت مردم به امام حسين(ع)، ضامن حيات و بقاى اسلام‏ مردم محبتى دارند كه بايستى بر اثر خواندن و گفتن شما، عميق و ريشه‏دار و تند و آتشين و برافروخته بشود. تشيع، آيين محبت است. خصوصيت محبت، خصوصيت تشيع است. كمتر مكتب و مسلك و دين و آيين و طريقه‏يى مثل تشيع، با محبت سر و كار داشته است. علت اين هم كه چنين فكرى تا امروز مانده - در حالى كه اين‏همه با آن مخالفت كرده‏اند - اين است كه ريشه در زلال محبت داشته و دين تولّى و تبرّى و آيين دوست داشتن و دشمن داشتن است و عاطفه در آن، با فكر هماهنگ و همدوش است. چيزهاى خيلى مهمى است. اصل خيلى سحرآميز و عجيبى است. اگر محبت در تشيع نبود، اين دشمنيهاى عجيبى كه با شيعه شده، بايد او را از بين مى‏برد. همين محبت شما مردم به حسين‏بن على(عليه‏السّلام)، ضامن حيات و بقاى اسلام است. اين‏كه امام مى‏فرمود، عاشورا اسلام را نگهداشت، معنايش همين است. فاطميه و ميلاد و وفات پيامبر(ص) و ائمه(عليهم‏السّلام) هم همين‏طور است. بايد با استفاده‏ى از اين هنر، اين محبت را در ميان مردم هم عمق ببخشيد، هم تر و تازه كنيد و هم برافروخته نماييد. چيز خيلى عجيب و عظيمى است. در ديدار مداحان اهل‏بيت(ع) در روز ميلاد حضرت‏ زهرا(س) 17/10/1369 ________________________________________ ماجراى حسين‏بن‏على(ع)، موتور حركت قرون اسلامى‏ ماجراى حسين‏بن‏على(عليه‏السّلام)، حقيقتاً موتور حركت قرون اسلامى در جهت تفكرات صحيح اسلامى بوده است. هر آزاديخواه و هر مجاهد فى‏سبيل‏اللَّه و هر كس كه مى‏خواسته است در ميدان خطر وارد بشود، از آن ماجرا مايه گرفته و آن را پشتوانه‏ى روحى و معنوى خود قرار داده است. در انقلاب ما، اين معنا به صورت بيّنى واضح بود. معلوم نبود اگر ما اين حادثه را نمى‏داشتيم، چه‏طور مى‏توانستيم در اين معركه خوض كنيم. اين خودش فصل عريض و قابل تعمقى است كه تمسك به ذيل ماجراى عاشورا و مجاهدت سيدالشهداء(عليه‏الصّلاةوالسّلام)، چه تأثيرى در وضع انقلاب ما داشت. انسان وقتى در اين مسأله غور مى‏كند، از عظمت تأثير آن حادثه به دهشت مى‏افتد و فكر مى‏كند كسانى كه از آن محرومند، اين خلأ را چگونه مى‏توانند پُر كنند. در ديدار با روحانيون و مبلّغان، در آستانه‏ى ماه محرّم‏ 1370/4/20 ________________________________________ كل جامعه‏ى ما به عنوان يك مجموعه‏ى باتفكر و عقيده‏ى شيعى، زير چتر امام حسين(ع) است. البته مخصوص شيعيان هم نيست؛ در نقاط گوناگونى از عالم، غير شيعه، بلكه غير مسلمين هم به نحوى از انحاء از اين بساط بهره‏يى مى‏برند. در طول قرنها و در اين چند قرن اخير، در مجموع كشور ما، اين بينش و اين تذكر راجع به دين، به نام و مناسبت حسين‏بن‏على(عليه‏السّلام) وجود داشته است و در سطحى مردم را متذكر به دين نگهداشته است. اين كانال‏كشى وسيع، در انقلاب به كار آمد. از اين كانال‏كشى منظم در سطح كشور، تفكر انقلابى ما - كه مستند به حادثه‏ى عاشورا هم بود - در همه جا گسترش پيدا كرد و مردم را وارد ميدان نمود. اگر در اين خصوص، كشور ما را با كشورهاى ديگر اسلامى مقايسه كنيد، در آن‏جايى كه نام امام حسين(ع) وجود ندارد، فرق بيّن اين دو را مشاهده خواهيد كرد. اين، خصوصياتى به جامعه‏ى ما بخشيده است. در ديدار روحانيون و مبلّغان، در آستانه‏ى ماه محرّم‏ 1370/4/13 ________________________________________ حادثه‏ى عاشورا، الهام بخش انقلاب ما از اول تا آخر حادثه‏ى عاشورا، به يك معنا نصف روز بوده؛ به يك معنا دو شبانه روز بوده؛ به يك معنا هم هفت، هشت روز بوده؛ بيشتر از اين‏كه نبوده است. از روزى كه امام حسين وارد سرزمين كربلا شد، تا روزى كه از خاندان خود جداگرديد، مگر چند روز بوده است؟ از روز دوم تا يازدهم محرّم، هشت، نه روز بوده؛ خود آن حادثه هم كه نصف روز است. شما ببينيد اين نصف روز حادثه، چه‏قدر در تاريخ ما بركت كرده و تا امروز هم زنده و الهام بخش است. اين حادثه فقط اين نيست كه آن را بخوانند و بگويند و مردم خوششان بيايد يا متأثر عاطفى بشوند؛ نخير، منشأ بركات و حركت است. اين، در انقلاب و جنگ و گذشته‏ى تاريخ ما محسوس بوده است. در تاريخ تشيع، بلكه در تاريخ انقلابهاى ضد ظلم در اسلام - ولو از طرف غيرشيعيان - حادثه‏ى كربلا به صورت درخشان و نمايان اثربخش بوده؛ شايد در غير محيط اسلامى هم اثربخش بوده است. در تاريخ خود ما - يعنى در اين هزاروسيصد، چهارصد سال - همان نصف روز حادثه اثر كرده است. پس، عجيب و بعيد نيست. ما اگر نخواهيم هشت سال جنگ خودمان را با آن هشت،نه ساعت عاشوراى امام حسين مقايسه كنيم، يا آن را خيلى درخشانتر بدانيم - كه واقعاً هم همين است؛ يعنى من هيچ حادثه‏يى را در تاريخ نمى‏شناسم كه با فداكارى آن نصف روز قابل مقايسه باشد؛ همه چيز كوچكتر از آن است - ليكن بالاخره طرحى از آن، يا نمى از آن يم است. چرا ما فكر نكنيم كه در داخل جامعه‏ى ما، براى سالهاى متمادى مى‏تواند منشأ اثر باشد؟ در ديدارمسؤولان، نويسندگان و هنرمندان «دفتر هنر و ادبيات مقاومت» حوزه‏ى هنرى سازمان تبليغات اسلامى 25/4/1370 ________________________________________ در طول تاريخ، جامعه اسلامى از مسائل مربوط به محرّم و آثار محرّم و بركات حادثه عاشورا بهره‏هاى زيادى برده است. در انقلاب بزرگ ملت ايران هم، عاشورا و خاطره حسين‏بن‏على عليه‏السّلام و قضاياى محرّم، نقشى اساسى داشت. موضوع عاشورا، يك موضوع تمام نشدنى و هميشگى است. در ديدار قشرهاى مختلف مردم به مناسبت فرارسيدن ماه محرم‏ 71/4/10 ________________________________________ اگر چه در باب محرّم و عاشورا و آثار اين پديده عظيمْ صحبتها و افادات ارزشمندى شده است و همه شنيده‏ايم و استفاده كرده‏ايم؛ لكن هر چه زمان مى‏گذرد، احساس مى‏شود كه چهره بى‏زوال اين خورشيد منوّر - كه مى‏شود آن را به «خورشيد شهادت»، «خورشيد جهاد مظلومانه و غريبانه» تعبير كرد كه به‏وسيله حسين بن‏على عليه‏السّلام و يارانش برافروخته شد - بيشتر آشكار مى‏گردد و بركات عاشورا بيشتر معلوم مى‏شود. از همان روز اوّلى كه اين حادثه اتّفاق افتاد، تأثيرات بنيانى آن، بتدريج معلوم شد. از همان روزها، عدّه‏اى احساس كردند كه وظايفى دارند. ماجراى «توّابين» پيش‏آمد. قضاياى مبارزات طولانى بنى‏هاشم و بنى‏الحسن عليهم‏الصّلاةوالسّلام پيش آمد. بعد، حتّى نهضت بنى‏عبّاس كه عليه بنى‏اميّه به‏پا خاست، در اواسط قرن دوم هجرى، در همه اطراف عالم اسلام آن روز، بخصوص در ايران و شرق ايران - خراسان - و غيره، با فرستادن دُعاتى، زمينه را براى ازاله حكومت ظالم، مستكبر و نژادپرست اموى، فراهم كردند. حتّى نهضت عبّاسيان هم كه بالاخره به پيروزى رسيد، با نام حسين‏بن‏على عليه‏السّلام شروع شد. اگر تاريخ را نگاه كنيد، مشاهده خواهيد كرد كه دُعات بنى‏عبّاس، وقتى به اطراف عالم اسلام مى‏رفتند، از خون حسين‏بن‏على عليه‏السّلام و شهادت آن بزرگوار و انتقام خون فرزند پيغمبر و جگر گوشه فاطمه زهرا عليهاسلام، مايه مى‏گرفتند تا بتوانند تبليغات خودشان را به راه بيندازند. مردم هم قبول مى‏كردند. حتّى - آن‏طور كه در ذهنم هست - لباس سياهى كه شعار بنى‏عبّاس بود، به عنوان لباس عزاى امام حسين انتخاب شد و بعدها هم در زمان حكومت پانصد ساله بنى‏عبّاس، همواره لباس رسمى آنها، لباس سياه بود. لباس سياه، براى اوّلين بار به مناسبت عزادارى امام حسين استفاده شد. آنها مى‏گفتند: «هذا حداد آل محمّد» صلّى‏اللَّه‏عليه و آله. يعنى اين لباس عزاى ذريّه پيغمبر است. اين‏گونه شروع كردند و آن تحوّل را به راه انداختند. البته منحرف شدند و خود آنها هم دنباله كار بنى‏اميّه را پيش بردند. اينها تأثيرات عاشورايى است. در طول زمان نيز همين‏طور بوده است. آنچه در زمان ما اتّفاق افتاد، از همه اينها بالاتر بود. يعنى در عصر تسلّط ظلم، كفر و الحاد بر سرتاسر عالم؛ در عصرى كه عدالتْ خلاف قانون و ظلمْ قانون و مقررّاتِ بين‏المللى شده است، حق به حكومت رسيد. اين‏كه شما مى‏بينيد ابرقدرتها زورگويى مى‏كنند و مى‏خواهند نظام جديدى را بر دنيا حاكم كنند - كه البته همان نظام قبلى هم نظام حاكميّت ابرقدرتها بود - اين، همان سلطه ظلم است. براى هر آنچه در دنيا ظلم، حق‏كشى و تبعيض مى‏شود، اسمهاى قانونى مثل «حقوق بشر»، «دفاع از ارزشهاى انسانى» و از اين قبيل مى‏گذارند. بدترين نوع سيطره ظلم اين است كه ظلم به اسم عدل و ناحق به اسم حق، بر دنيا مسلّط شود. در چنين زمانى، ناگهان به بركت عاشورا، حجاب ظلمت شكافته و خورشيد حقيقت آشكار شد. حق، به قدرت و حكومت رسيد. اسلام كه همه دستها سعى مى‏كردند آن را منزوى كنند، در وسط عرصه، خودش را مطرح كرد و دنيا مجبور شد كه حضور اسلامِ راستين و ناب را در شكل حكومت جمهورى اسلامى بپذيرد. شروع نهضت پانزده خرداد هم به بركت عاشورا بود. امسال بعد از گذشت سى و دو سه سال از حادثه پانزده خرداد، مثل آن سال اوّل، دوباره خرداد با محرّم همزمان و مقارن شده است. در پانزده خرداد كه در سال چهل و دوى شمسى - هشتاد و سه قمرى - با دوازدهم محرّم مصادف بود، امام بزرگوار ما رضوان‏اللَّه‏تعالى‏عليه در عرصه عاشورايى و با بهره‏بردارى به بهترين شكل ممكن از ماجراى عاشورا و محرّم، توانستند پيام حق و دادِ برآمده از دلِ خود را به‏گوش مردم برسانند و مردم را متحوّل كنند. اوّلين شهداى ما هم در ماجراى پانزده خرداد، در تهران، ورامين و بعضى جاهاى ديگر، همين سينه‏زنهاى حسينى بودند كه آمدند و در معرض تهاجمِ دشمنِ عاشورا قرار گرفتند. در سال پنجاه و هفت هم مشاهده كرديد ماجراى آن روز و ماهى را كه در آن، خون بر شمشير پيروز مى‏شود. اين نام را امام بزرگوار از همه قضاياى محرّم، خلاصه‏گيرى، استحصال و مطرح كردند. همين‏طور هم شد. يعنى مردم ايران به پيروى از حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، درس عاشورا را گرفتند و در نتيجه خون بر شمشير پيروز شد. اين موضوع در ماجراى امام حسين چيز عجيبى است. در ديدار روحانيون و وعاّظ، در آستانه ماه محرم‏ 1374/3/3 ________________________________________ اين اشكها، دور هم نشستنها، ذكر مصيبت كردنها، اين محرّم و عاشورا، در روحيه و فضاى زندگى مردم ما تأثير مى‏گذارد. آن خشكى و بى‏روحىِ بعضى از جوامع ضدّشيعى - متأسفانه بعضى حكومتها، مردمشان را نه غيرشيعى، بلكه ضدّشيعى بار مى‏آورند - بحمداللَّه، در جامعه ما نيست. جامعه ما، جامعه‏اى منعطف، با حال، با روحيّه، اهل عاطفه و تعطّف است. در ديدار كارگزاران، به مناسبت «عيد غدير خم» 28/2/1374 ________________________________________ حركت امام، مشابهت هاى زيادى با نهضت حسينى دارد و تقريباً، الگوبردارى شده از حركت حسينى است. گرچه آن حركت - يعنى حركت امام حسين عليه‏السّلام - منتهى به شهادت آن حضرت و يارانش شد و اين حركت به پيروزى امام منتهى گرديد؛ ولى اين فارقى ايجاد نمى‏كند. زيرا يك نوع فكر، يك مضمون و يك طرح كلّى بر هر دو حركت حاكم بود. اقتضائات متفاوت بود؛ لذا سرنوشت آن حركت، شهادت امام حسين عليه‏السّلام و سرنوشت اين حركت، حكومت امامِ بزرگوارِ ما شد. اين، به طور كلّى، امر روشن و واضحى است. از جمله ويژگيهايى كه در هر دو حركت، به طور بارزى وجود دارد، موضوعِ «استقامت» است. با كلمه استقامت و معناى آن، نبايد عبورى و گذرا برخورد شود؛ چون خيلى مهمّ است. در مورد امام حسين عليه‏السّلام استقامت به اين صورت است كه آن حكومت، ايستاد. هنوز مشكلات، خود را بروز نداده بود. پس از مدتى، آن حضرت تصميم گرفت تسليم يزيد و حكومت جائرانه او نشود. مبارزه از اين‏جا شروع شد؛ تسليم نشدن در مقابل حاكميت فاسدى كه راه دين را به كلّى منحرف مى‏كرد. امام از مدينه كه حركت فرمود با اين نيّت بود. بعد كه در مكه احساس كرد ياور دارد، نيّت خود را با قيام همراه كرد. و الّا جوهر اصلى، اعتراض و حركت در مقابل حكومتى بود كه طبق موازين حسينى، قابل تحمّل و قبول نبود. امام حسين عليه‏السّلام ابتدا در مقابل آن حركت، مواجه با مشكلاتى شد كه يكى پس از ديگرى رخ نمود. ناگزيرىِ خروج از مكه، بعد درگيرى در كربلا و فشارى كه در حادثه كربلا بر شخص امام حسين عليه‏السّلام وارد مى‏آمد، از جمله اين مشكلات بود. يكى از عواملى كه در كارهاى بزرگْ جلوِ انسان را سد مى‏كند، عذرهاى شرعى است. انسان، كار واجب و تكليفى را بايد انجام دهد؛ ولى وقتى انجام اين كار مستلزم اشكال بزرگى است - فرض بفرماييد عدّه زيادى كشته خواهند شد - احساس مى‏كند كه ديگر تكليف ندارد. شما ببينيد در مقابل امام حسين عليه‏السّلام از اين گونه عذرهاى شرعى كه مى‏توانست هر انسان ظاهر بينى را از ادامه راه منصرف كند، چقدر بود! يكى پس از ديگرى، رخ مى‏نمود. اوّل اعراض مردم كوفه و كشته شدن مسلم پيش آمد. فرضاً اين‏جا بايستى امام حسين عليه‏السّلام مى‏فرمود: «ديگر عذر شرعى است و تكليف ساقط شد. مى‏خواستيم با يزيد بيعت نكنيم؛ ولى ظاهراً در اين اوضاع و احوال، امكان‏پذير نيست. مردم هم تحمّل نمى‏كنند. پس، تكليف ساقط است. لذا از روى اجبار و ناچارى بيعت مى‏كنيم.» مرحله دوم، حادثه كربلا و وقوع عاشوراست. اين‏جا امام حسين عليه‏السّلام مى‏توانست در مواجهه با يك مسأله، به مثابه انسانى كه حوادث بزرگ را با اين منطقها مى‏خواهد حل كند، بگويد: «زن و بچه در اين صحراى سوزان، طاقت ندارند. پس، تكليف برداشته شد.» يعنى تسليم شود و چيزى را كه تا آن وقت قبول نكرده بود، بپذيرد. يا بعد از آن‏كه در روز عاشورا حمله دشمن آغاز گرديد و عدّه زيادى از اصحاب امام حسين عليه‏السّلام به شهادت رسيدند - يعنى مشكلات، بيشتر خود را نشان داد - آن بزرگوار مى‏توانست بگويد: «اكنون ديگر معلوم شد كه نمى‏شود مبارزه كرد و نمى‏توان پيش برد.» آن‏گاه خود را عقب بكشد. يا آن هنگام كه معلوم شد امام حسين عليه‏السّلام شهيد خواهد شد و بعد از شهادت او، آل اللَّه - حرم اميرالمؤمنين و حرم پيغمبر عليهماالسّلام - در بيابان و در دست مردان نامحرم، تنها خواهند ماند - اين‏جا ديگر مسأله ناموس پيش مى‏آيد - به عنوان يك انسان غيرتمند، مى‏توانست بفرمايد: «ديگر تكليف برداشته شده است. تكليف زنان چه مى‏شود؟ اگر اين راه را ادامه دهيم و كشته شويم، زنان خاندان پيغمبر و دختران اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاة والسّلام و پاكيزه‏ترين و طيّب و طاهرترين زنان عالم اسلام، به دست دشمنان - مردان بى سرو پايى كه هيچ چيز از شرف و ناموس نمى‏فهمند - خواهند افتاد. پس، تكليف برداشته شد.» توجّه كنيد برادران و خواهران! مطلب مهمّى است كه در واقعه كربلا از اين ديدگاه دقّت شود كه اگر امام حسين عليه‏السّلام مى‏خواست در مقابل حوادثِ بسيار تلخ و دشوارى مثل شهادت على اصغر، اسارت زنان، تشنگى كودكان، كشته شدن همه جوانان و حوادثِ فراوانِ ديگرى كه در كربلا قابل احصاست، با ديدِ يك متشرّعِ معمولى نگاه كند و عظمتِ رسالتِ خود را به فراموشى بسپارد، قدم به قدم مى‏توانست عقب نشينى كند و بگويد: «ديگر تكليف نداريم. حال با يزيد بيعت مى‏كنيم. چاره چيست!؟ الضرورات تبيح المحذورات.» اما امام حسين عليه‏السّلام چنين نكرد. اين، نشانگر استقامت آن حضرت است. استقامت يعنى اين! استقامت، همه جا به معناى تحمّل مشكلات نيست. تحمّل مشكلات براى انسان بزرگ، آسانتر است تا تحمّل مسائلى كه بر حسب موازين - موازين شرعى، موازين عرفى، موازين عقلى ساده - ممكن است خلاف مصلحت به نظر آيد. تحمّل اينها، مشكلتر از ساير مشكلات است. يك وقت به كسى مى‏گويند: «اين راه را نرو؛ ممكن است شكنجه شوى.» خوب؛ انسانِ قوى مى‏گويد: «شكنجه شوم! چه مانعى دارد؟! راه را مى‏روم.» يا مى‏گويند: «نرو! ممكن است كشته شوى.» انسان بزرگ مى‏گويد: «خوب؛ كشته شوم! چه اهميت دارد؟!» اما يك وقت صحبتِ كشته شدن و شكنجه شدن و محروميت كشيدن نيست. مى‏گويند: «نرو؛ ممكن است كه گروهى از مردم، به خاطر اين حركت تو كشته شوند.» اين‏جا ديگر پاى جان ديگران در بين است: «نرو؛ ممكن است بسيارى از زنان و مردان و كودكان، به خاطر پيش رفتن تو، سختى بكشند.» اين‏جا ديگر كسانى كه كشته شدن برايشان مهمّ نيست، پايشان مى‏لرزد. آن كسى پايش نمى‏لرزد كه اوّلاً در حد اعلى‏ بصيرت داشته باشد و بفهمد چه كار بزرگى انجام مى‏دهد. ثانياً قدرت نفس داشته باشد و ضعفِ نفس نگيرد. اين دو خصوصيت را امام حسين عليه‏السّلام در كربلا نشان داد. لذا، حادثه كربلا مثل خورشيدى بر تارك تاريخ درخشيد؛ هنوز هم مى‏درخشد، و تا ابدالدّهر هم خواهد درخشيد. عرض من اين است كه امام بزرگوار ما در اين خصوصيت، به طور كامل دنباله رو امام حسين عليه‏السّلام شد. لذا، اين خصوصيت امام، انقلاب را به پيروزى رساند. ثانياً، پيروزىِ بعد از رفتن خودش را هم تضمين كرد؛ هم پيروزى فكرش و هم پيروزى راهش را كه مظهر آن، همين اجتماع عظيم شما مردم و مظهر وسيعترش در سطح عالم، گرايش ملتها به اسلام و به راه امام است. كسب اين پيروزيها، به خاطر استقامت او بود. روزى به امام گفتند: «اگر شما اين نهضت را ادامه دهيد، حوزه علميه قم را تعطيل خواهند كرد.» اين‏جا صحبتِ جان نبود كه امام بگويد: «جان مرا بگيرند. اهميت ندارد.» خيلى كسان حاضرند از جانشان بگذرند؛ اما وقتى بگويند «با اين اقدام شما ممكن است حوزه علميه قم تعطيل شود.» پاى همه مى‏لرزد. اما امام نلرزيد؛ راه را عوض نكرد و پيش رفت. روزى به امام گفتند: «اگر اين راه را ادامه دهيد، ممكن است همه علماى بزرگ و مَراجع را عليه شما بشورانند و تحريك كنند.» يعنى اختلاف در عالم اسلام پيش آيد.» پاى خيلى كسان، اين‏جا مى‏لرزد. اما پاى امام نلرزيد و راه را ادامه داد تا به نطقه پيروزىِ انقلاب رسيد. بارها به امام گفته شد: «شما ملت ايران را به ايستادگى در مقابل رژيم پهلوى تشويق مى‏كنيد. جواب خونهايى را كه بر زمين مى‏ريزد چه كسى مى‏دهد؟» يعنى در مقابل امام رضوان‏اللَّه عليه، خونها را - خونهاى جوانان را - قرار دادند. يكى از علماى بزرگ، در سال 42 يا 43، به خود بنده اين مطلب را گفت. گفت: «در پانزده خرداد كه ايشان - يعنى امام - اين حركت را كردند، خيلى كسان كشته شدند كه بهترين جوانان ما بودند. جواب اينها را چه كسى خواهد داد؟» اين طرز فكرها بود. اين طرز فكرها فشار مى‏آورد و ممكن بود هر كسى را از ادامه حركت منصرف كند. اما امام، استقامت ورزيد. عظمت روح او و عظمت بصيرتى كه بر او حاكم بود، در اين‏جاها ديده مى‏شد. به هر حال؛ اين همه، مربوط به دوران مبارزه با رژيم ستمشاهى بود. آنچه كه براى ما درس است، مربوط به بعد از پيروزى انقلاب است. همه بايد به اين نكته التفات و توجّه داشته باشند و همان‏طور كه عرض كردم، انديشمندان سياسى، صاحبان فكر سياسى و اهل تحليل، روى اين كار كنند. واقعاً مهمّ است. خوب؛ جمهورى اسلامى تشكيل شد. تا قبل از آن، مبارزه با رژيم ستمشاهى بود. از وقتى رژيم جمهورى اسلامى تشكيل شد و نظام جمهورى اسلامى به وجود آمد، دايره مبارزه، وسيع شد. شكل مبارزه عوض شد؛ اما دايره، وسيع گشت. مبارزه با نظام جمهورى اسلامى، از سوى دشمنان جهانى آغاز گرديد. دشمنان جهانى چه كسانى هستند؟ كسانى هستند كه ما به آنها «استكبار جهانى» مى‏گوييم. استكبار جهانى، همه زورگوهاى عالم، همه قلدرها و همه پُرروهاى مسلّط بر ملتها را شامل مى‏شود. اين، استكبار جهانى است. چرا با جمهورى اسلامى مبارزه مى‏كردند؟ جواب اين سؤال، طولانى است و بارها هم گفته شده است. به طور خلاصه مى‏توان گفت: منافعشان به خطر افتاده بود. توسعه‏طلبى‏شان به خطر افتاده بود. حضور جمهورى اسلامى در ميان كشورهاى مسلمان، ادامه تسلّط آنها را بر آن كشورها به خطر انداخته بود و از اين قبيل. به هر حال، مبارزه سختى را شروع كردند. هر قدم به قدم اين مبارزه، جاى اين بود كه اگر انسان ضعيفى به جاى امام بود، حركت را متوقّف كند و به سبب وجود مانع و عذر بگويد: «نمى‏شود با استكبارى چنين عريض و طويل مبارزه كرد. چاره‏اى نيست؛ لذا عقب‏نشينى مى‏كنيم.» اما امام، عقب‏نشينى نكرد. به اين دو، سه مقطع توجّه كنيد تا اهميت قضيه معلوم شود: يك حمله از همه جوانب به ايران، از جهت سياسى بود. همه دستگاههاى تبليغاتى، در چند برهه به ما حمله سياسى كردند كه فلج كننده است. گاهى حمله سياسى، براى كشورها به ستوه آورنده است. امروز كه تبليغات رسانه‏هاى صوتى و تصويرى، همه دنيا را فرا گرفته است، غالباً حملات سياسى، دولتها را خيلى مى‏ترساند؛ چون روى افكار ملتهايشان اثر مى‏گذارد. چنين حمله‏اى را عليه نظام جمهورى اسلامى، از همه طرف شروع كردند. البته ملت ما بصير و مستحكم بود و تكان نخورد. امام هم نگفت «حال كه همه عليه ما همدستند، پس عقب بنشينيم.» نگفت «به تنهايى با امريكا مى‏شود مبارزه كرد؛ اما امريكا و شوروى را چطور از عهده برآييم؟» چون آن زمان كه دنيا دو قطبى بود، هر دو قطب، عليه ما اتّحاد و اتّفاق و همدستى داشتند. امام استقامت ورزيد؛ عقب‏نشينى نكرد و از حرف و شعار و راهش برنگشت. يك كلمه از آن حرفهايى كه دشمنان مى‏خواستند بر زبان امام جارى شود، بر زبان او جارى نشد. اين، استقامتِ حسينى است. شبيه ايستادگيهاى امام حسين عليه‏السّلام در مقياس و در قالبهاى امروز است. يا آن وقتى كه جنگ تحميلى شروع شد. شما فكرش را بكنيد! ملتى با آن همه ويرانيهاىِ دوران ستمشاهى و آن همه احتياج به كار و نوسازى، ناگهان مورد حمله دشمن قرار گيرد و همان چيزى را هم كه دارد از كار بيندازند! راه آهن را از كار انداختند، پالايشگاهها را از كار انداختند، صادرات نفت را از كار انداختند، كارخانه‏هاى آهن را از كار انداختند. خوب؛ هر كس باشد، در مقابل چنين حركتى به زانو در مى‏آيد. طرف هم كه فقط رژيم عراق نبود! همه مى‏دانستند كه رژيم عراق، به اضافه شوروى، به اضافه فرانسه، به اضافه «ناتو»، به اضافه كارشناسان امريكايى - همه و همه - بودند. اگر امام ضعيف بود، اين‏جا ممكن بود بگويد «ديگر تكليف از ما برداشته شده است. اينها مى‏خواهند كه ما بر قوانين اسلام چندان اصرار نكنيم؛ خيلى خوب، نمى‏كنيم! اينها مى‏خواهند كه ما با اسرائيل مبارزه نكنيم؛ خيلى خوب، مبارزه نمى‏كنيم. چون فشار زياد است. چه كار كنيم؟!» امام، چنين چيزى نگفت و ايستادگى كرد. قطعنامه را هم كه امام قبول كرد، به خاطر اين فشارها نبود. قطعنامه از طرف امام، به خاطر فهرست مشكلاتى بود كه مسؤولين آن روزِ امورِ اقتصادى كشورْ مقابلِ روىِ او گذاشتند و نشان دادند كه كشور نمى‏كِشد و نمى‏تواند جنگ را با اين همه هزينه، ادامه دهد. امام مجبور شد و قطعنامه را پذيرفت. پذيرش قطعنامه، به خاطر ترس نبود؛ به خاطر هجوم دشمن نبود؛ به خاطر تهديد امريكا نبود؛ به خاطر اين نبود كه امريكا ممكن است در امر جنگ دخالت كند. چون امريكا، قبل از آن هم در امر جنگ دخالت مى‏كرد. وانگهى؛ اگر همه دنيا در امر جنگ دخالت مى‏كردند، امام رضوان‏اللَّه عليه، كسى نبود كه رو برگرداند. بر نمى‏گشت! آن، يك مسأله داخلى بود؛ مسأله ديگرى بود. در تمام عمر ده ساله حيات مبارك امام رضوان اللَّه تعالى عليه، پس از پيروزى انقلاب، يك لحظه اتّفاق نيفتاد كه او به خاطر سنگينىِ بارِ تهديدِ دشمن، در هر بُعدى از ابعاد، دچار ترديد شود. اين، يعنى همان برخوردارى از روحيه حسينى. جنگ، تلفات دارد. جان يك انسان، براى امام خيلى عزيز بود. امام بزرگوار، گاهى براى انسانى كه رنج مى‏بُرد، اشك مى‏ريخت و يا در چشمانش اشك جمع مى‏شد! ما بارها اين حالت را در امام مشاهده كرده بوديم. انسانى رحيم و عطوف، داراى دلى سرشار از محبّت و انسانيت بود. اما همين دل سرشار از محبّت، در مقابل تهديد شهرها به بمباران هوايى، پايش نلرزيد و نلغزيد. از راهْ برنگشت و عقب‏نشينى نكرد. همه دشمنان انقلاب در طول اين ده سال، فهميدند و تجربه كردند كه امام را نمى‏شود ترساند. اين، نعمت بسيار بزرگى است كه دشمن احساس كند عنصرى چون امام، با ترس و تهديد از ميدان خارج نمى‏شود. امام، با منش و شخصيت درخشان خود، كارى كرد كه همه در دنيا، اين نكته را فهميدند. فهميدند كه اين مرد را از ميدان نمى‏شود خارج كرد؛ تهديد نمى‏شود كرد؛ با فشار و با تهديدهاى عملى هم نمى‏شود او را از راه خود منصرف كرد. لذا مجبور شدند خودشان را با انقلاب تطبيق دهند. آنچه كه حاصلِ جمع بندى بحث ماست، دو حرف است - البته اين جمع بندى، قابل گسترش و فكر كردن است - : اوّل اين‏كه يكى از خطوط روشن نهضت عاشورا و بلكه خطِّ نشان نهضت عاشورا، عبارت است از استقامت امام حسين، عليه‏السّلام. حرف دوم اين‏كه: امام بزرگوار ما رضوان‏اللَّه تعالى عليه، همين خطِّ نشان حسينى را در نهضت، در منش و در زندگى خود انتخاب كرد و لذا توانست جمهورى اسلامى را بيمه كند. توانست دشمن را از تهديد و از فشار منصرف كند. چون به دشمن تفهيم كرد كه فشار، اثرى ندارد. تهديد، اثرى ندارد. حمله، اثرى ندارد و اين حركت و اين رهبر، جريان و كسى نيست كه با اين حرفها، از راهى كه مى‏رود برگردد. اين دو حرف، جمعبندى مطالبى است كه عرض كردم. در اجتماع پرشكوه زائران مرقد امام خمينى(ره) 14/3/75 ________________________________________ حسين‏بن‏على عليه‏الاسّلام است؛ يعنى مظهر مجاهدت خالص و پاك براى خدا. اين مجاهدت اگر از سوى مردم جواب داده شد، مثل مجاهدت نبىّ‏اكرم مى‏شود كه حكومت اسلامى را به‏وجود آورد و تاريخ را عوض كرد؛ اما اگر با كمك و همراهى دلهاى مؤمن مواجه نشود، مانند واقعه عاشورا مى‏شود كه امام حسين به شهادت مى‏رسد. جوشش معنوىِ او، تاريخ را هدايت مى‏كند. بالفعل نمى‏تواند موفّقيت ظاهرى پيدا كند، اما در طول تاريخ، موفّقيت حتمى متعلّق به اوست؛ همان‏طور كه همه نبوّتها و همه راهنمايان بشر و راهنمايان الهى در طول تاريخ، اين را داشته‏اند. لذا شما مى‏بينيد با گذشت سيزده، چهارده قرن، نام حسين‏بن‏على پرچم عدالت و فضيلتهاى معنوى است و همين نام توانسته است اين انقلاب را به‏وجود آورد. اين انقلاب - كه از اين حيث، شبيه نهضت نبىّ‏اكرم است؛ يعنى به موفّقيت رسيد و دلها و جانها و نيروها و انسانها با آن همراهى كردند و امام را تنها نگذاشتند - توانست پرچم شوكت و عزّت را سرِ پا كند. اين را از حسين‏بن‏على الهام گرفت و مظهر تجديد حيات اسلام شد. در ديدار گروهي از پاسداران در سالروز ميلاد امام حسين (ع) و روز پاسدار 17/7/1381
¤ نوشته شده در ساعت 04:36 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

تحريفات عاشورا
تحريف از ماده حرف است و به معني منحرف کردن و کج کردن يک چيز از مسير و مجراي اصلي است. برخي از داستان‌هايي که به دروغ به زندگي سيدالشهدا (ع) نسبت مي‌دهند، عبارتنداز: 1- داستان عروسي قاسم (ع) که ظاهراً خيلي مستحدث است و از زمان قاجاريه تجاوز نمي‌کند. ( از زمان ملاحسين کاشفي ) 2- داستان فاطمه صغري (ع) در مدينه و خبر دادن مرغ بر او. 3- داستان دختر يهودي که فلج بود و قطره‌اي از خون اباعبدالله به وسيله يک مرغ به بدنش چکيد و بهبود يافت. 4- حضور ليلا در کربلا و امر حضرت (ع) به او برود در يک خيمه جداگانه موي خود را پريشان کن. 5- داستان طفلي از ابي عبدالله که در شام از دنيا رفت و بهانه پدر مي‌گرفت و سر پدر را آوردند و همان‌جا وفات يافت. 6- بازگشت اسرا به کربلا در اربعين و ملاقات امام سجاد (ع) با جابر. ( اما اينکه جابر مزار پاک سيدالشهدا(ع) را زيارت کرده است، صحت دارد. ) 7- هشتصد هزار نفر بودن لشکر عمرسعد بلکه يک ميليون و ششصدهزار نفر و هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا _ با يک حمله ده هزار نفر را کشتن س هجده گز بودن نيزه‌ي هاشم مرقان و ... 8- داستان طفلي که در حين اسارت گردنش را بسته بودند و سوار مي‌کشيد تا طفل خفه شد. 9- حضرت زينب (س) در حالت احتضار آمد به بالين امام (ع) فرمقها بطرفه فقال لها اخوه ارجعي الي الخيمه ... ( پس حضرت با گوشه‌ي چشم به وي نگاهي انداخت و فرمود: به خيمه بازگرد که دلم را شکستي و غمم را افزودي.) 10- امام چند بار به دشمن حمله کرد و هر نوبت ده هزار نفر را کشت. 11- داستان اباعبدالله هنگام رفتن به ميدان جنگ و طلب کردن اسب سواري و اين‌که کسي نبوده براي ايشان اسب را بياورد و حضرت زينب (س) آن را مي‌آورد. 12- داستان حضور حضرت زينب در قتلگاه: مي‌گويند تا امام را ديد که در حال جان دادن است، خود را به روي بدن امام (ع) انداخت و گفت: تو برادر مني، تو اميد مايي، تو پناه مايي، تو پشتيبان مايي ... 13- بوسيدن گلوي حضرت (ع) توسط زينب (س) قبل از اعزام به ميدان جنگ و اين‌که زينب (س) ذکر مي‌کند که مادرم وصيت کرد به من. منبع : حماسه حسینی
¤ نوشته شده در ساعت 04:36 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

شهيدان كربلا
عبدالله بن الحسين: فرزند امام حسين عليه السلام ؛ عبدالله بن الحسين فرزند ام اسحاق دختر قسامه بن طي. عبدالله كودك شيرخواري بود كه در ظهر عاشورا چشم به جهان گشود و از تولد تا شهادتش شايد بيش از يك ساعت نگذشت امام حسين پس از شهادت تمام ياران و اصحاب به سوي خيمه ها رفت و از اسب پياده شد و بر در خيمه نشست. نوزاد (عبدالله)راكه در همان ساعت به دنيا آمده بود به دستش دادند و حضرت در گوش او اذان گفت، سپس طفل را در دامن نهاد و زبان مبارك را در دهان او برد و كامش را برداشت همين كه خواست براي وداع نوزادش را ببوسد عبدالله بن عقبه‌الغنوي تيري بر گلوي نازك كودك كشيد و او را به خونش آغشته ساخت علي بن الحسين الاصغر (علي اصغر) فرزند امام حسين عليه السلام؛علي بن الحسين الاصغر (علي اصغر) فرزند رباب دختر امرء القيس .علي اصغر در روز عاشورا شش ماه داشتند و در مدينه متولد شده بودند. اين طفل به اتفاق پدر و مادر و بستگان، به كربلا آورده شده بود. هنگامي كه مصيبت‌ها و فجايع به امام حسين عليه السلام روي آورد و ياران، فرزندان، برادران و بستگان نزديك او همه به شهادت رسيدند، صداي زنان به ناله بلند شد، امام با شنيدن صدا، طرف خيمه‌ها رفت و آنان را آرام ساخت و سپس فرمود :« پسر كوچكم علي را به من بدهيد تا با او وداع كنم .» زماني‌كه با كودك وداع مي‌كردند، ام‌كلثوم خواهر امام حسين عليه السلام فرمودند كه كودك تشنه است. امام حسين كودك را به دست گرفتند و بيرون از خيمه رفتند و فرمودند:« اي مردم، اگر به من رحم نمي‌كنيد پس به اين كودك شيرخوار رحم كنيد آيا او را نمي بينيد كه چگونه از شدت تشنگي دهانش را باز و بسته مي‌كند؟ در اين هنگام، حرمله بن كاهل اسدي تيري از كمان رها كرد و آن كودك را در آغوش پدر بزرگوارش به شهادت رساند محسن بن الحسين (ع) فرزند امام حسين عليه السلام؛ نام مادرش، به روايتي رباب دختر امرء القيس است. كه هنگام عبور اسيران از شهر حلب، از مادر سقط شد و او را در دامنه كوه جوشن دفن نمودند و اكنون آنجا به مشهد و السقط و مشهدالدكه معروف است و شيعيان به زيارت آن‌مي روند. اين زيارتگاه در اثر جنگي كه در حلب در گرفت، دچار خرابي شد؛ الان هم ويران و خراب است، اولين كسي كه اين زيارتگاه را تعمير كرد سيف الدوله حَمداني بود حضرت علي اكبر (ع) فرزند امام حسين عليه السلام؛ بين سال‌هاي 33 تا 35 هـ . ق از مادري بزرگوار به نام ليلا، دختر حره بن مسعود ثقفي در شهر مدينه چشم به جهان گشود و در مكتب انسان ساز امام حسين عليه السّلام تربيت شد و از سرچشمه جوشان علم، ادب، كمال، ايثار و شهادت سيراب گرديد. مورّخان، سنّ شريف حضرت علي اكبر را به سه دسته تقسيم كرده‌اند: دسته اول، هجده يا نوزده سال نوشته‌اند. دسته دوم، بيست يا بيست و سه سال آورده‌اند و دسته‌ي آخر، بيست و پنج يا بيست و هفت سال ذكر كرده‌اند. حضرت علي اكبر از حضرت سجّاد بزرگ‌تر بودند. شواهدي دالّ بر اينكه حضرت علي اكبر، همسر و فرزند داشته وجود دارد. اما به احتمال زياد فرزند يا فرزندان او به ثمر نرسيدند و نسلي از او باقي نماند و نسل امام حسين عليه السّلام از پسرش حضرت سجاد و دو دخترش سكينه و فاطمه باقي مانده است. مورّخان هيچ كس را در جميع صفات، شبيه پيامبر اسلام ندانسته‌اند مگر حضرت علي اكبر را. حضرت علي‌اكبر در صورت و سيرت ، عفّت و عصمت ، سخاوت و شجاعت ، شهامت و متانت ، فصاحت و بلاغت ، تواضع و كرامت، اخلاق و مروّت ، كمال و مكارم ، حلم و بردباري ، فضل و بذل ، و تمام صفات و خصوصيات ، نشان از آن اقيانوس بي‌كران فضايل و مكارم آن يكتاي بي‌همتا در ميان آدميان، آن خاتم رسولان و پيامبران يعني منجي بشريت، حضرت محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلم داشت . يكي از كساني كه در كربلا به فضيلت آب آوري دست يافت، حضرت علي اكبر بودند. ايشان يكي از پاسداران جان بر كفي بود كه امام را روز عاشورا همراهي مي‌كرد و يار و ياور و شريك در مشكلات پدر شده بودند. حضرت علي‌اكبر، نخستين شهيد از بني‌هاشم در كربلا ، به‌دست مره بن منقذ عبدي به شهادت رسيدند عبدالله اصغر پسر يازده‌ ساله ي امام حسن (ع). روز عاشورا در كربلا حضور داشته است. برخي از مورّخان، مادرش را، زينب دختر سليل (سبيع) بن عبدالله و بعضي ديگر او را كنيز دانسته‌اند. عبدالله اصغر،كنار عمويش امام حسين عليه السّلام در قتلگاه شهيد شده است. قاتل او، مردي از قبيله ميثم به نام بحرين‌كعب ، شمشير كشيد تا بر امام حسين فرود بياوردكه عبدالله اصغر دستش را سپر كرد تا شمشير، به امام حسين عليه السلام اصابت نكند ودست او قطع شد . دقايقي بعد،كه عبدالله هنوز در دامن عموي بزرگوارش بود و به دلجويي او گوش داشت ، حرمله بن كاهل اسدي گلوي نازك وي را هدف تير قرار داد و او را در‎‎آغوش امام حسين عليه السّلام به شهادت رساند ابوبكر بن الحسن(ع) نوجوان ديگري كه در روز عاشورا دركربلا حضور فعّال داشت، ابوبكر، پسر امام حسن (ع) معروف به عبدلله اكبر است . مادر بزرگوارش‌،كنيزي به نام رمله بود او پس از زادواج برادرش حسن مثني ، نزد امام حسين (ع) مي‌رود و سكينه ، دختر عموي خود را خواستگاري و عقد مي‌كند . او بين چهارده تا شانزده سال داشته است. عبدلله اكبر براي حمايت از دين خود،يعني امام حسين (ع) با تمام نيرو مبارزه‌كرد و چهارده نفر را به جهنم فرستاد تا اين‌كه هاني بن ثُبَيت حضرمي او را ازپا در آورد و بي درنگ ،خداوند تبارك و تعالي صورت آن رو سياه را سياه كرد. البته ، تاريخ نويسان ،حرمله يا عبدلله بن عقبه غنوي را نيز به عنوان قاتلان عبدلله اكبر نام برده اند احمد بن حسن در سن 16 سالگي ،همراه عموي بزرگوارش در كربلا حضور داشت و در روز عاشورا ، پس از يك مبارزه‌ي شديد به شهادت رسيد. مادر بزرگوار او ام بشر، دختر ابي مسعود انصاري كه در ميان بانوان اهل بيت در كربلا بود . او از امام حسين (ع) اجازه ي نبرد گرفت و به ميدان رفت و حدود صد و نود نفر را به هلاكت رساند وخود نيز به شهادت رسيد قاسم بن حسن (ع) فرزند امام حسن (ع) و يكي ديگر از نوجوانان شجاع و نيرومندي كه روز عاشورا در كربلا حضور داشت.مادر گرامي او مادر همان عبدلله اكبر يعني رمله است . قاسم بن حسن نوجواني نابالغ بود . آن گاه كه امام حسين (ع) او را آماده‌ي‌رزم ديد، دست در گردن او انداخت و گريست . قاسم نيز به گريه افتاد . آن دو، آن قدرگريه كردند تا از هوش رفتند. هنگامي كه به هوش آمدند، قاسم از عموي بزرگوارش اجازه‌ي مبارزه خواست. امام اجازه نداد . اما قاسم، با التماس اجازه‌ي جهاد گرفت . او چنان جنگيد كه با آن كودكي ، سي و پنج مرد جنگي را از پا در آوردو سپس به دست عمروبن سعد بن نفيل ازدي به شهادت رسيد . عمروبن عبدالله جُندَعي پدر او (قرظه) از اصحاب علي(ع) واز خزرجياني بود كه به كوفه آمد وآن جا ماندگار شد و در ركاب علي(ع)، با دشمنانش جنگيد. عمرو، از كوفه آمد و روز ششم محرم، به سيّدالشهدا (ع) پيوست. امام در گفت وگوهايش با عمر سعد ، او را براي مكالمه مي‌فرستاد واوجواب مي‌آورد، تا آن كه ، شمر از كوفه آمد و اين مذاكره قطع شد. روز عاشورا، جلوي امام حسين (ع) ايستاده بود وتيرهاي دشمن را با سينه و پيشاني خود به جان مي‌خريد واين گونه، از جان امام محافظت مي‌كرد . درحالي‌كه ‌زخم‌هاي زيادي بر پيكرش نشسته بود به امام خطاب كرد كه:"اي پسر پيامبر! آيا وفا كردم ؟" حضرت فرمود:"آري! تو پيش از من به بهشت مي روي. از من به پيامبر سلام برسان و بگو كه من در پي تو مي‌آيم…" در اين هنگام ، عمرو شهيد شد. نامش در زيارت ناحيه آمده است . برخي هم شهادتش را در عرصه‌ي ميدان و پس از رجز و رزم گفته‌اند . عَون بن جعفر پسر جعفر بن ابي طالب(جعفر طيّار). مادرش‌ اسماء بنت عُميس بود. او در حبشه به دنيا آمد.جعفر طيّار او را در جنگ خيبر به حضور رسول خدا (ص) آورد. پس از شهادت جعفر طيّار در جنگ موته ، پيامبر خدا فرزندان اورا طلبيد. عبدلله، عون و محمد را حاضر كردند. به دستور آن حضرت، سر هر سه را تراشيدند. پيامبر درباره‌ي عون فرمود :"در خلقت و اخلاق ، شبيه من است ." در دوران علي(ع)، به آن حضرت پيوست. حضرت، دخترش، ام كلثوم را به همسري او در آورد . عون در زمان امام مجتبي(ع) و سپس امام حسين (ع)، از ياران آن دو بود . همراه همسرش در كربلا حضور داشت. روز عاشورا ازسيد الشهدا(ع) اجازه‌ي جهاد گرفت و به ميدان رفت. نبردي دلاورانه كرد و به شهادت رسيد . هنگام شهادت 56 ساله بود. عَون بن علي بن ابي طالب اولين كسي بود كه پس از شهادت جمع بسياري از ياران امام ، از جمع برادرانش داوطلب رفتن به ميدان شد . وقتي براي اذن گرفتن آمد، برادرش امام حسين(ع) فرمود:"برادرم! آيا آماده‌ي مرگ شده اي؟" او گفت :" چگونه آماده نشوم ، در حالي كه ترا تنها و بي‌ياور مي‌بينم! " امام دعايش كرد كه برو! خداوند پاداش نيكت دهد. عَون به ميدان رفت،جنگيد و مجروح شدو پس از مدت كوتاهي دشمنان ازهرطرف بر سرش ريختند و او را شهيد كردند. عمرو بن ضَبيعه‌ي تميمي از سوار كاران دلير كوفه ، كه همراه سپاه عمر سعد از كوفه بيرون آمد ، ولي در كربلا به ياران امام حسين(ع) پيوست و در ركاب آن حضرت شهيد شد. نامش در زيارت ناحيه‌ي مقدس هم آمده است. علت پيوستن او به سپاه امام اين بود كه ديد سپاه‌كوفه، نه شرايط امام را مي‌پذيرد و نه مي‌گذارد كه وي از جايي كه آمده ، به همان جا باز گردد. عمرو بن‌جُناده‌ي انصاري از شهداي نوجوان كربلا، كه پدرش نيز در ركاب سيدالشهدا (ع) شهيد شد . اين جوان چون خواست به ميدان رود، امام فرمود: "پدر اين جوان كشته شد ، شايد مادرش راضي نباشد كه به ميدان رود." گفت:" مادرم دستور داده كه به ميدان بروم و لباس جنگ بر من پوشانده است ." او كه 9 يا 11 ساله بود، به ميدان رفت و رجز خواند و جنگيد تا كشته شد. سر او را به طرف امام حسين افكندند . مادرش " بحريه بنت مسعود خزرجي " آن سر را برداشت و گفت : " چه نيكو جهاد كردي پسرم! اي شادي قلبم، اي نور چشمم!" سپس سر را پرتاب كرد و با آن ، كسي را كشت ، سپس چوبه‌ي خيمه را برداشت كه به وسيله‌ي‌آن بجنگد .اما امام حسين (ع) مانع شد و او را به خيمه‌ي زنان برگرداند . نام عمروبن جُناده در زيارت ناحيه‌ي ‌مقدس هم آمده است . در برخي منابع ، عمربن جناده ذكر شده است. عمرو بن خالد حكيم ازدي از طايفه‌ي بني اسد و از مخلصان وِلاي اهل بيت بود و در كوفه موقعيتي داشت. از قيام كنندگان همراه مسلم بود و پس از شهادت مسلم ، پنهان شد. پس از شهادت قيس بن مُسَهر، به استقبال كاروان حسيني، از كوفه بيرون رفت و در منزلگاه حاجز، همراه غلامش سعد، به امام پيوست.
¤ نوشته شده در ساعت 04:36 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (2)

شب وداع
سخنان حسين بن علي (ع) در شب عاشورا أثني علي الله أحسن الثناء و أحمده علي السراء و الضراء اللهم إني أحمدک علي أن أکرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن وفقهتنا في الدين و جعلت لنا أسماعاً و أبصاراً و أفئدة و لم تجعلنا من المشرکين. أما بعد، فإني لا أعلم أصحابا أولي و لا خيراً من أصحابي و لا أهل بيت أبر و لا أوصل من أهل بيتي فجزاکم الله عني جميعا خيراً. و قد أخبرني جدي رسول الله(ص) بأني سأساق إلي العراق فأنزل أرضاً يقال لها: عمورا و کربلا و فيها استشهد و قد قرب الموعد. ألا و إني أظن يومنا من هؤلاء الأعداء غداً و إني قد أذنت لکم فانطلقوا جميعاً في حل ليس عليکم مني ذمام، و هذا الليل قد غشيکم فاتخذوه جملاً و ليأخذ کل رجل منکم بيد رجل من أهل بيتي فجزاکم الله جميعا خيراً و تفرقوا في سوادکم و مدائنکم، فإن القوم إنما يطلبونني و لو أصابوني لذهلوا عن طلب غيري. حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم. ... إني غداً أقتل و کلکم تقتلون معي و لا يبقي منکم أحداً حتي القاسم و عبدالله الرضيع. حسين بن علي(عليهما السلام ) نزديک غروب تاسوعا پس از آن که از طرف دشمن مهلت داده شد( يا پس از نماز مغرب) در ميان افراد بني هاشم و ياران خويش قرار گرفت و اين خطابه را ايراد نمود: " خدا را به بهترين وجه ستايش کرده و در شدايد و آسايش و رنج و رفاه در مقابل نعمت هايش سپاسگزارم. خدايا! تو را مي ستايم که بر ما خاندان، با نبوت، کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و با دين و آيين آشنايمان ساختي و به ما گوش( حق شنو) و چشم( حق بين) و قلب( روشن) عطا فرمودي و از گروه مشرک و خدانشناس نگرداندي. اما بعد، من اصحاب و ياراني بهتر از ياران خود نديدم و اهل بيت و خانداني باوفاتر و صديق تر از اهل بيت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزاي خير دهد". آن گاه فرمود:" جدم رسول خدا(ص) خبر داده بود که من به عراق فراخوانده مي شوم و در محلي به نام عمورا و کربلا فرود آمده و در همان جا به شهادت مي رسم و اکنون وقت اين شهادت رسيده است. به اعتقاد من همين فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه مي دهم که از اين سياهي شب استفاده کرده و هر يک از شما دست يکي از افراد خانواده مرا بگيرد و به سوي آبادي و شهر خويش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد؛ زيرا اين مردم فقط در تعقيب من هستند و اگر بر من دست يابند با ديگران کاري نخواهند داشت، خدا به همه شما جزاي خير و پاداش نيک عنايت کند!" آخرين آزمايش حسين بن علي(عليهما السلام ) که در طول راه از مدينه تا کربلا و در موارد مختلف، شهادت خويش را اعلام نموده و به يارانش اجازه مرخصي داده و بيعت را از آنان برداشته بود، درشب عاشورا و براي آخرين بار نيزاين موضوع را با صراحت مطرح نمود که " قد قرب الموعد؛ يعني هنگام شهادت فرا رسيده است" و من بيعت خود را از شما برداشتم، از تاريکي شب استفاده کنيد و راه شهر و ديار خويش را پيش بگيريد. اين پيشنهاد در واقع آخرين آزمايش بود از سوي آن حضرت و نتيجه اين آزمايش، عکس العمل ياران آن بزرگوار بود که هر يک با بيان خاص، وفاداري خود را به آن حضرت و استقامت و پايداري خويش را تا آخرين قطره خون اعلام داشتند و بدين گونه از اين آزمايش روسفيد و سرفراز بيرون آمدند. حال پاسخ چند تن از اين ياران باوفا و اهل بيت صديق و باصفا: 1- اولين کسي که پس از سخنراني امام(ع) لب به سخن گشود برادرش عباس بن علي(ع) بود. او چنين گفت:" لا أرنا الله ذلک أبدا؛ خدا چنين روزي را نياورد که ما تو را بگذاريم و به سوي شهر خود برگرديم." 2- آن گاه ساير افراد بني هاشم در تعقيب گفتار حضرت ابوالفضل و در همين زمينه سخناني گفتند که امام نگاهي به فرزندان عقيل کرد و چنين گفت:" حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم؛ کشته شدن مسلم براي شما بس است، من به شما اجازه دادم برويد." آنان در پاسخ امام چنين گفتند: در اين صورت اگر از ما سؤال شود که چرا دست از مولا و پيشواي خود برداشتيد چه بگوييم؟ نه، به خدا سوگند! هيچ گاه چنين کاري را انجام نخواهيم داد؛ بلکه ثروت و جان و فرزندانمان را فداي راه تو مي کنيم و تا آخرين مرحله در رکاب تو مي جنگيم. 3- يکي ديگر از اين سخنگويان، مسلم بن عوسجه بود که چنين گفت: ما چگونه دست از ياري تو برداريم؟ در اين صورت در پيشگاه خدا چه عذري خواهيم داشت؟ به خدا سوگند! من از تو جدا نمي شوم تا با نيزه خود سينه دشمنان تو را بشکافم و تا شمشير در اختيار من است با آنان بجنگم و اگر هيچ سلاحي نداشتم با سنگ و کلوخ به جنگشان مي روم تا جان به جان آفرين تسليم کنم. 4- يکي ديگر از ياران آن حضرت سعد بن عبدالله بود که چنين گفت: به خدا سوگند! ما دست از ياري تو برنمي داريم تا در پيشگاه خدا ثابت کنيم که حق پيامبر را درباره تو مراعات نموديم. به خدا سوگند! اگر بدانم که هفتاد مرتبه کشته مي شوم و بدنم را آتش زده و خاکسترم را زنده مي کنند، باز هم هرگز دست از ياري تو برنمي دارم و پس از هر بار زنده شدن به ياري ات مي شتابم؛ در صورتي که مي دانم اين مرگ يک بار بيش نيست و پس از آن نعمت بي پايان خداست. 5- زهيربن قين چنين گفت: يابن رسول الله! به خدا سوگند! دوست داشتم که در راه حمايت تو هزار بار کشته، باز زنده و دوباره کشته شوم و باز آرزو داشتم که با کشته شدن من، تو يا يکي از اين جوانان بني هاشم از مرگ نجات يابيد. 6- درهمين ساعت ها بود که خبر اسارت فرزند محمد بن بشيرحضرمي( يکي از ياران آن حضرت) به وي رسيد. امام به او فرمود: تو آزادي، برو و در آزادي فرزندت تلاش بکن. محمد بن بشير گفت: به خدا سوگند! من هرگز دست از تو برنمي دارم! و اين جمله را نيز اضافه نمود: درندگان بيابان ها مرا قطعه قطعه کنند و طعمه خويش قرار دهند اگر دست از تو بردارم. امام چند قطعه لباس قيمتي به او داد تا در اختيار کساني که مي توانند در آزادي فرزندش تلاش کنند قرار دهد. آن گاه که حسين بن علي(عليهما السلام) اين عکس العمل را از افراد بني هاشم و صحابه و يارانش ديد و آن کلمات و جملاتي که دليل بر آگاهي و احساس مسؤوليت و وفاداري آنان به مقام امامت بود، شنيد در ضمن دعا براي آنان" جزاکم الله خيرا؛ خدا به همه شما پاداش نيک عنايت کند" قاطعانه و صريح فرمود: إني غداً أقتل و کلکم تقتلون...؛ من فردا کشته خواهم شد و همه شما، و حتي قاسم و عبدالله شيرخوار، نيز با من کشته خواهند شد." همه ياران آن حضرت با شنيدن اين بيان يک صدا چنين گفتند: ما نيز از خداي بزرگ سپاسگزاريم که با ياري تو به ما کرامت و با کشته شدن در رکاب تو به ما عزت و شرافت بخشيد. اي فرزند پيامبر! آيا ما نبايد خشنود باشيم از اين که در بهشت با تو هستيم؟ طبق نقل خرائج راوندي امام پرده را از جلو چشم آنان کنار زد و يکايک آنان محل خود و نعمت هايي که در بهشت برايشان مهيا شده است مشاهده نمودند. منبع : کتاب سخنان حسين بن علي عليهما السلام ، از مدينه تا کربلا ، محمد صادق نجمي ، ص 198
¤ نوشته شده در ساعت 04:36 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

چهل معماي عاشورايي
كدام يار امام حسين(ع) در كربلا، شبيه ترين فرد به پيامبر اكرم (ص) بود؟ حضرت علي اكبر(ع) فرزند امام حسين(ع). سيدالشهدا(ع) هنگام عزيمت فرزندش به صحنه نبرد، فرمود: خدايا شاهد باش و گواهي بر اين قوم بده، جواني به سوي آنان به ميدان نبرد رفت كه در خلقت، اخلاق و گفتار، شبيه‌ترين مردم به رسول تو بود. هرگاه مشتاق پيامبرت بوديم به چهرة او نگاه مي‌كرديم. سن و سال كدام يك از شهداي كربلا، بيشتر از بقيه بود؟ حبيب بن مظاهر. او در هنگام شهادت 75 سال داشت. اين يار امام حسين(ع) در جنگ‌هاي صفين، نهروان و جمل نيز در ركاب امام علي(ع) شركت كرده بود. خردسال‌ترين شهيد كربلا كيست؟ حضرت علي اصغر (ع) ، فرزند شش ماهه امام حسين(ع) اولين شهيد از شهداي خاندان بني‌هاشم در واقعه عاشورا چه كسي است؟ حضرت علي اكبر (ع) كدام شهيد نزديك‌تر از ساير شهداي كربلا به امام حسين(ع) دفن شده است؟ حضرت علي اكبر(ع) اولين كسي كه مصيبت اهل بيت (عليهم السلام) را به فارسي نوشت كه بود؟ ملاحسين كاشفي نويسنده كتاب روضه الشهدا حضرت امام حسين(ع) در دوران حكومت حضرت علي(ع) در چه جنگ‌هايي شركت كرد؟ جمل، صفين و نهروان حضرت امام حسين(ع) هنگام شهادت مادرشان حضرت فاطمه (س) چند سال داشت؟ 7 سال كدام سورة قرآن به سورة امام حسين(ع) معروف است؟ سوره فجر. رهبر نهضت توابين در كوفه كه به خونخواهي سيدالشهدا‌ (ع) قيام كرد، چه نام داشت؟ سليمان بن صرد خزاعي علمدار لشكر امام حسين(ع) در كربلا چه كسي بود؟ حضرت ابوالفضل العباس (ع) شهيد نوجوان حماسه عاشورا كه جمله معروف « شهادت شيرين‌تر از عسل است». را در مقابل امام حسين(ع) بر زبان آورد چه كسي است؟ قاسم بن الحسن(ع) ، فرزند امام حسن مجتبي (ع) كداميك از فرزندان مسلم بن عقيل در 14 سالگي در كربلا به شهادت رسيد؟ عبدالله عمرو بن جناده انصاري كه بود؟ ‌يكي از شهداي نوجوان كربلا كه پدرش نيز در ركاب امام حسين(ع) به شهادت رسيد. تنها زني كه در كربلا به شهادت رسيد، كيست؟ ام وهب، همسر عبدالله بن عمير كلبي فرمانده سپاه دشمن در كربلا چه كسي بود؟ عمر بن سعد عقيلة بني‌هاشم لقب كيست؟ حضرت زينب (س) ام خلف كه بود و مادر كدام شهيد كربلاست؟ همسر مسلم بن عوسجه و يكي از زنان برجسته شيعه كه در كربلا حضور داشت. او پس از شهادت همسرش در روز عاشورا، پسرش را نيز روانه ميدان كرد تا به ياري امام حسين(ع) بشتابد. سرانجام پسرش نيز در اين راه به شهادت رسيد. ام المصائب لقب كداميك از بانوان حاضر در صحنه كربلاست؟ حضرت زينب (س) نام همسر امام حسين(ع) كه در كربلا حضور داشت چيست؟ رباب، دختر امروالقيس كلبي ام البنين كيست و چرا به او اين لقب را دادند؟ مادر حضرت ابوالفضل (ع) و همسر حضرت علي(ع) . اين زن كه نامش فاطمه است از قبيله بني‌كلاب بود كه پس از شهادت حضرت فاطمه(س) با امام علي (ع) ازدواج كرد و صاحب چهار پسر به نام‌هاي عباس، جعفر، عبدالله و عثمان شد. ام‌البنين به معناي مادر پسران است. تمامي پسران ام البنين در كربلا به شهادت رسيدند. كدام زن در مسير حركت كاروان امام حسين(ع) به سوي كربلا، همراه با همسرش به آن حضرت پيوست؟ دلهم. وي دختر عمر و همسر زهير بن قين بود. زهير تحت تأثير سخنان همسرش به كاروان امام حسين(ع) پيوست. كداميك از دختران امام حسين(ع) در شام به سخنراني افشاگرانه عليه دشمنان پرداخت و محضر چهار امام معصوم را نيز درك كرد؟ فاطمه، دختر امام حسين(ع) ، وي امام حسين(ع) حضرت سجاد(ع)، حضرت امام محمدباقر (ع) و حضرت امام جعفر صادق (ع) را ديد وسپس در سال 117 هجري در سن 70 سالگي در مدينه در گذشت. كدام زنان در كربلا از فرزندان و نوادگان حضرت علي (ع) بودند؟ حضرت زينب (س)، ام كلثوم، فاطمه، صفيه، رقيه و ام هاني از اولاد امام علي(ع) بودند كه در كربلا حضور داشتند. كودكان و نوجوانان هر ساله در يكي از ويژه برنامه هاي ماه محرم، حضوري چشمگير و قابل توجه دارند. نام اين مراسم كه شب هنگام برگزار مي‌شود چيست؟ مراسم شام غريبان كه در شب يازدهم ماه محرم اجرا مي‌شود. نام فرزند امام حسن مجتبي (ع) و برادر حضرت قاسم كه در كربلا به شهادت رسيد چيست؟ عبدالله نوجوان يازده ساله قبر كدام امام شش گوشه دارد و چرا؟ قبر امام حسين(ع) ، زيرا در پايين پاي آن حضرت ، فرزند دلبندش حضرت علي اكبر (ع) را به خاك سپرده‌اند. به همين دليل ضريح آن حضرت داراي شش گوشه است. رجز چيست؟ شعرهاي حماسي كه جنگاوران در ميدان‌هاي نبرد مي‌خواندند، رجز نام دارد. نام زيارتنامه‌اي كه با كيفيت مخصوص خطاب به امام حسين(ع) و شهداي كربلا در روز اول ماه رجب و نيمه ماه شعبان خوانده مي‌شود چيست ؟ زيارت رجبيه اين جمله از كيست؟«حسين از من است و من از حسين هستم.» پيامبر گرامي اسلام (ص) سپاهيان يزيد در روز تاسوعا براي كداميك از ياران امام حسين(ع) امان نامه آوردند، اما او نپذيرفت و در كنار آن حضرت ماند تا به شهادت رسيد؟ حضرت ابوالفضل العباس (ع) فرمان كشتن امام حسين(ع) و يارانش را به همراه اسير گرفتن اهل بيت آن حضرت،‌ چه كسي به عمر سعد داده بود؟ عبيدالله بن زياد مردم كدام طايفه براي دفن شهداي كربلا اقدام كردند؟ بني اسد عابدة آل علي (ع) لقب كدام بانوي حاضر در كربلاست؟ حضرت زينب (س)‌ قمر بني‌هاشم لقب كيست؟ حضرت ابوالفضل العباس (ع) در كدام منزلگاه كه مسير حركت كاروان امام حسين(ع) به سمت كوفه بود، خبر شهادت مسلم بن عقيل وهاني بن عروه را به آن حضرت دادند؟ ثعلبيه فرماندهي سمت راست و چپ لشكر امام حسين(ع) در روز عاشورا را چه كساني بر عهده داشتند؟ فرمانده سمت راست زهير بن قين و فرمانده سمت چپ لشكر سيدالشهدا (ع) را حبيب بن مظاهر بر عهده داشت. كداميك از ياران امام حسين(ع) هنگام ظهر عاشورا، فرا رسيدن وقت نماز را يادآوري كرد و آن حضرت در پاسخش فرمود: خداوند تو را از نمازگزاران ذاكر قرار دهد. ابوثمامه صائدي هنگامي كه امام حسين(ع) در ظهر عاشورا به نماز ايستاد، دو نفر از يارانش خود را سپر تيرهاي دشمن قرار دادند تا آن امام نماز خود را بجا آورد. نام اين دو تن چيست؟ زهير بن قين و سعيد بن عبدالله حنفي امام حسين(ع) پس از شهادت چه كسي فرمود: بعد از تو خاك بر سر دنيا و زندگي دنيا. فرزند دلاورش حضرت علي‌اكبر‌(ع)
¤ نوشته شده در ساعت 04:36 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (2)

چهل حديث از امام حسين
از ستم كردن بر آن كسي كه جز خدا كسي را ندارد، دوري كنيد. نياز مردم به شما به خاطر نعمت‌هايي است كه خدا به شما داده است. پس از آنها نگران و روگردان نباشيد. گفتگوي علمي، نطفه ازدياد فهم است. تجربة بسيار آموختن، مايه افزايش عقل است. همنشيني با خردمندان، نشانه آمادگي براي پذيرش است. جدال با مردم تنگ انديش نشانة ناداني است . كسي كه بخشنده باشد، بزرگ شود و هر كه تنگ نظر باشد،‌خوار مي‌گردد. با گذشت‌ترين مردم كسي است كه در عين توانايي چشم پوشي كند. گزيده گويي و دانستن راه و روش گفت و گو از نشانه‌هاي دانشمند است. قومي خدا را به اميد پاداش نيايش مي‌كنند. اين عبادت بازرگانان است. گروهي از روي ترس، بندگي مي‌كنند. اين نوع بندگي مخصوص بردگان است. مردمي خدا را از باب سپاس نعمت‌‌هاي او ستايش مي‌كنند. اين روش آزادگان است. هرگاه شنيدي شخصي به آبروي ديگران مي‌تازد، سعي كن تو را نشناسد. از كاري كه بايد پس از آن پوزش بخواهي دوري كن. زيرا شخص مؤمن نه بد مي‌كند و نه پوزش مي‌طلبد. منافق هر روز بدي مي‌كند و معذرت مي‌خواهد. هر كه گره از كار مسلماني بگشايد، خداوند در دنيا و آخرت گره از كارش خواهد گشود. سلام نمودن هفتاد ثواب دارد كه شصت و نه ثواب آن مربوط به سلام كننده و يكي براي جواب دهنده است. يكي از نشانه‌هاي جهل و ناداني، نزاع و جدال با غير اهل فكر است. همنشيني با افراد فاسق، انسان را در معرض اتهام قرار مي‌دهد. كسي كه براي جلب رضايت و خشنودي مردم، موجب خشم و غضب خداوند شود، پروردگار او را به مردم وامي‌گذارد. بهترين ثروت آن است كه انسان به وسيلة آن آبروي خود را حفظ نمايد. سخاوت و بخشش نوعي بي‌نيازي است. جز با پيروي از حق،‌عقل انسان كامل نخواهد شد. هركسي ما را دوست بدارد، از ما اهل بيت شمرده خواهد شد. كسي كه بخواهد از راه گناه به مقصدي برسد، ديرتر به آرزويش مي‌رسد و زودتر به آنچه مي‌ترسد، گرفتار مي‌شود. شكر و سپاسگزاري نعمت‌هاي گذشته موجب مي‌شود كه خداوند متعال، نعمت‌هاي تازه‌اي به انسان لطف كند. اگر حوادث سه گانه فقر، بيماري و مرگ وجود نداشت، انسان در برابر هيچ چيز سر فرود نمي‌آورد. مانند كسي عمل كن كه به مجازات در مقابل گناه و پاداش در مقابل نيكي اعتقاد دارد. هركسي دوست دارد اجل و مرگ او ديرتر به سراغش بيايد و رزق و روزي‌اش افزايش پيدا كند، بايد صله رحم (رفت و آمد با خويشان و نزديكان) انجام دهد. شرف انسان در تقواي اوست. تدريس علم، پيوند معرفت است. اگر نتيجة اندوختن اموال،‌ترك نمودن آنهاست، پس چيزي كه متروك خواهد شد چه ارزشي دارد كه آدمي نسبت به آن بخل ورزد. آن كسي كه بخشش تو را مي‌پذيرد، تو را در جوانمردي كمك كرده است. شريف‌ترين مردم كسي است كه پيش از اندرز ديگران، خود پند بگيرد و پيش از بيدار شدن ديگران، خود بيدار باشد. تكبر نوعي خود ستايي و خودخواهي بيجاست و شتابزدگي در كارها نوعي ابلهي است و ابلهي نشانه ضعف روحي است. زياده‌روي در هر چيز موجب هلاكت است. بردباري زينت انسان است. از نشانه‌هاي عالم آن است كه گفتار خود را خوب بسنجد و بررسي نمايد و از حقايق علوم و فنون نظري آگاه باشد. بي‌مورد سخن مگوئيد. زيرا چه بسيار گوينده‌اي كه سخن حق مي‌گويد، اما چون در جاي خود نگفته است سخنش را عيب شمارند. در راه حق و هدايت بر ناملايمات صبور باش و از شيريني لذت‌ها و هوس‌هاي نفساني بگذر. عجله كردن، كم خردي است. كسي كه تو را دوست دارد از تو انتقاد مي‌كند و كسي كه با تو دشمني دارد از تو تعريف و تمجيد مي‌كند. گريه‌اي كه به خاطر ترس از خدا باشد، رهايي از آتش است. از نشانه‌هاي عالم، نقد سخن و انديشه خود و آگاهي از نظرات مختلف است
¤ نوشته شده در ساعت 04:36 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (2)

پيام عاشورا در كلام امام حسين
امام حسين (ع) : من مي‌خواهم امر به معروف و نهي از منکر کنم و بر سنت جدم و پدرم علي بن ابي طالب قدم بردارم . منبع: کتاب پيام عاشورا صفحه 43 امام حسين (ع) : همانا سنت پيامبر مرده و بدعت زنده شده است ، پس اگر گوش به سخنم باشيد ، راه هدايت را به شما مي‌نمايانم. امام حسين (ع) : نه ، به خدا قسم ، هرگز دست ذلت و خواري بدستشان نمي‌دهم و مانند بردگان فرار نمي‌کنم . منبع: کتاب پيام عاشورا صفحه 43 امام حسين (ع) : يزيد مردي شرابخوار و قاتل انسانهاي بي گناه و متجاهر به فسق و تباهي است . و شخصي مانند من هرگز با شخصي مانند او بيعت نمي‌کند . منبع: کتاب پيام عاشورا صفحه 43 امام حسين (ع) : واي به حال اسلام اگر امت گرفتار فرمانروائي همچون يزيد باشد . منبع: کتاب پيام عاشورا صفحه 43 امام حسين (ع) : بارالها ، من کار خير و معروف را دوست دارم و از بدي و کار شر بيزارم . از تو مي‌خواهم براي من آن را برگزيني که مورد رضايت تو و رسولت باشد . منبع: کتاب پيام عاشورا صفحه 43
¤ نوشته شده در ساعت 04:36 توسط سيد الشهدا | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

©2006 - Powered by AftaBlog.com